زمان

 

روزی که با خودت مینشینی و فکر میکنی چقدر این عمر زود میگذرد و کم کم متوجه میشوی عادتهایی که از آن لذت میبردی دارند عوض میشوند و ذیگر خودت را درگیر مسائلی نمی کنی که از آن لذت میبردی، بی اختیار دچار کسالتی میشوی ناشی از گذر این عمر و جوانی و پا گذاشتن به ابتدای سی سالگی.

وقتی که موسیقی روزانه ات به بنان و سنت میرسد و ناخداگاه از آنها لذت وافر میبری... وقتی که دیگر دوازده ماه سال را میتوانی از لحاظ سرعت عبور پیش بینی کنی، بی شک اتفاقی در وجودت افتاده، بی شک زمان که این همه در عدم درکش زندگی میکردی برایت قابل لمس تر شده و برایت دیگر تازگی عبور سریع را ندارد.
و تو میدانی که میگذر و در گذشتش هیچ بازگشتی نیست. میدانی پاییز که می اید اگر سخت میگذرد بعد آن زمستان سردتر است و لذت بهار شدن سختی و رنج این سرما را تعدیل میدهد.

این روزها فکر میکنم باید کارهای بزرگ انجام شوند و به قول شخصی "دنیا پر از انسناهایی است که ایده های خوب دارند." زمان و کارهای بزرگ را کنار هم که میگذاری میفهمی که زمان عبور میکند و کارهای بزرگ از دست میروند.


/ 0 نظر / 87 بازدید