خالصانه

عزیز من نا گهان چقدر دیر شد.

که صبح دیگر صدای پرندگان را نمی توانم بشنوم. در دور دست ها، روزگاری چقدر زیبا خورشید طلوع میکرد و من هر روز به امید آنکه روی ماهت را آن طرف دنیا دیده... صبحهای زود زود بیدار میشدم... تا ترنم صورتت را نسیم خنک صبحگاه از طلوع خورشید برایم بیاورد...

بگذار از شبها برایت بگویم که نیمه ماه تنها امیدم بود ،کی شود ماه کامل...

و من تصویرت را روی آن تمثیل کنم...

ندانستی...

هیچ وقت که شبها در تنهایی محض خود چقدر به دیدارت آمدم و یک بار هم نشد... نشد که باشی در کنارم وقتی چشمم را باز میکردم...

عزیز من...

گویا این سفر به پایان آمد.

همین جا در بهت و ناباوری باید بگویم...

هیچ وقت حتی در باورت هم من نبودم ... 

هیچ وقت نبودم.

حتی میدانستی اینجا بزرگترین خالصانه های دلم را مینویسم... اما یک بار هم بعد از این همه دوری به اینجا سر نزدی...

من اگر گدایی عشق کنم... حرمتش را شکسته ام...

اما تو که عشقت را دریغ میکنی... پس تو چه گناه بزرگی انجام میدهی...

امیدوارم خدا... خودش تو را ببخشاید...

که هر شب برایت دعا میکنم.

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
خودم!

اما تو که عشقت را دریغ میکنی... پس تو چه گناه بزرگی انجام میدهی... خیلی خیلی قشنگ بود[گل]

نسترن

من اگر گدایی عشق کنم، حرمتش را شکسته ام....... امیدوارم خدا خودش تو را ببخشاید...... که هرشب برایت دعا میکنم.