فقط او

او پاک است...

مهربان است و همیشه لبخند سادگی بر لبانش، شیرین گزش میکند.

او با تمام وجود میخواهدت... او تمام تمام  هاست...

صادق که باشی در عشق نفوذ میکنی... سنگین میشوی...

و او خوب میداند که باید این ارزشمند دوست داشتن را در حریر عشق پیچید و مراقبش بود... میگوید دلشوره میگیرد وقتی که دیدار نزدیک میشود... نگران میشود وقتی من در این شهر شلوغ گم می شوم... دلش تاپ تاپ میزند وقتی نتوانسته جواب تلفن یا پیامم را بدهد... حس خوبی به او دست میدهد وقتی که با گره روسری یا دامن لباسش بازی میکنم... 

من میدانم او قدر شناس خوبی هاست...

و من چقدر خوشبخت میشوم اگر بدون حرف پیش و به دور از چشم ناپاکان از شر جن و انس در امان خدا با او باشم.

و بنویسم دیگر از احساس اوـ او که همه تقدیر نفسهایم در گره با حضورش پیچیده شده... و من دیگر کمرنگ میشوم در حضور پر شوق و نور او...

و من دوست دارم میل بافتنی شکسته او را که شکسته و بافتن را برایش سخت میکند هر روز درست کنم و شیرینی خوشحالی و لبخندش ،قند دلم را آب کند.

این او همان است که این دنبالش میکرد، سالها در جاده های سادگی و قدم زنان بر سر هر کوی برزن میرفت تا نشانه ای از نازدانه وجودش پیدا کند...

/ 0 نظر / 53 بازدید