گاهی چند نامه

نظم یا نثر، نثر یا نظم؟ خیل زیاد واژه که ذهنت را پر کند... میشوی جامانده از همه چیز... بگذار کمی دل نامه بنویسم... 

این زندگی کم کم دارد می کشد مرا. برای آنکه فردا آسوده باشیم امروز به بدترین حالت در حال دویدنیم... برای روزی که بتوانیم لذتش را ببریم...  نمی خواهم. مقصود اگر این بود که سالها پیش میدویدم... اما چاره چیست؟ من مدیون به دین کسانی هستم که با اشک امیدشان به ثمره عشقشان نگاه میکنند. من امروز دینی بر گردن دارم که باید زندگی مرا آتش زند و از خاکستر خود چون ققنوس ،امیدشان را جاویدان کنم. و رسالتم این خواهد بود که به پاس وسعت عشق و به احترام دلهای مهربان به نبرد روزگاری سخت روم. آری عشق من، چون بچگان گستاخ که پرده حرمت را به سودای سر میدرند... عمری زندگی کردم... اما امروز وقت آن است که سر از شرم خم کنیم و به زانوی محبت به توبه بنشینیم. به عشق بیاندیشیم و به بزرگی احساس. به دین معبود درآییم و در آیین معشوق مرکب دوست داشتن برانیم. در اندیشه رسالت پیامبران سر بر زمین گذاریم و به کعبه گاه دل سجده کنیم. آری امروز اگر به تمامی خیال جامه عمل نپوشانیم به عمر کرده خود باید افسوس خوریم. به شور خود ایمان آوریم و از شعور خود بترسیم... که جامه دران عالم با شور خود شعور عالم را زیر سوال عشق بردند و با شعوران در پی شعور خود هیزم آتش نفس را بیشتر و بیشتر کردند.... این رسالت پیامبران ما نبود... که عارفی را در کنجه می خانه دل به شلاق به هفتاد ضربه شعور زنند... آه چه میگویم... چه شد که اینگونه شد... .

/ 2 نظر / 6 بازدید
بردیا

درود خوشحالم از اشنایی با شما دوست من دعوتید به "باران چشمهای تو"

مهدی

[لبخند]