یک روز بهاری

حال که پیر تر شدم از وقتی که جوان تر بودم، نشسته ام پای نوشتن. در یک روز ابری بهاری که از پشت پنجره، برگ درختان را میبینم که باد و باد تکانشان میدهند و هر چند یک بار باران سردشان میکند. رادیو کوچک الکترونیکی دارد به سوی تو به طرف کوی تورا از داریوش رفیئی میخواند و مرا اتصال میدهد به گذشته های دور. گویا اتصال به زمان از صوت همواره با من بیشتر ارتباط برقرار میکند تا دیدن عکسهای قدیمی. شاید دلیلش عدم حد و مرز دار بودن صداست و درگیر بودن تصویر با نور و فاصله است.

شاید تفاوت در تکرار صوت باشد و تصویر را فقط میشود یک بار دید.

هوا با ابرهای سنیگنش تاریک تر میشود و روشنی و سبزی برگها بیشتر به چشم میخورد. هوای بهاری همیشه سنگین میشود. همیشه ترکیبی از تغییراتی است که مدام جایگزین یکدیگر میشوند. موسیقی به شب به گلستان تغییر میکند و مرا با خود به برگی دیگر از خاطرات میبرد. خاطراتی که نمیدانم چه هستند، اما حسی خوب با آرامش با خود میاورند. حسی که شاید پدر و پدرانم هم داشتند. حسی که از دل موسیقیایی این کهن بوم بر میاید. هوا بادی است. برگها در باد میرقصند. درخت کاج از همه درختهای داخل حیاط راحت تر حرکت میکند و درخت دیگری آن سوی حیاط که نمیدانم اسمش چیست، سنگین میرقصد. گویا کرشمه باد آنقدر برایش کافی نیست تا وا دهد. بهار دلنشین بنان را از همه بیشتر دوست میدارم. بهار صوتیی که رادیو کوچک الکترونیکی ما دارد حالا پخش میکند.

اینکه مرا چگونه موسیقی به این بر و آن بر میبرند مهم نیست. اینکه روی مبل راحتی داخل اتاق نشسته ام و روبرویم دو پنجره بزرگ روبه حیاط است که فقط بالای درختان را میبینم مهم نیست. اینکه ابرهای بهاری امروز تاریکیشان را به دل خانه آورده اند مهم نیست. اینکه باد برای یکی بشکن میزند و برای یکی زمزمه تا بهار دلنشین میکند هم مهم نیست.

تنها چیزی که مهم است لحظه های جاودان است که نمیمیرند. میمانند، خاطره میشوند و بقا میکنند. با بود ما یا نبود ما.

این بهار سنگین ابری دل انگیز را قدر بدانیم.

/ 0 نظر / 46 بازدید