اتاقم...

دلم برای اتاق کوچکم تنگ گشته... اتاق من با پنجره دراز و افقی اش که فقط و فقط میتوانی آسمان را و برگهای درختان حیاط خانه  را در آن ببینی... در اتاق کوچک من همگی مستلزم به این اند که به بالا نگاه کنند...

ما که از افلاک و بالا دوریم... اما عاشق این هستم که شبهای تابستان زیر سیاهی آسمان و اکلین ستاره ها دراز بکشم و عمق وجود و وجوب خدا را وارسی کنم... اینکه کدام یک از ستاره ها هستند و کدام یک در حقیقت نیستند برایم زیباست... زیباست چون من در اندیشه ام طبیعت را شاهد زندگی انسانها میدانم... همین طبیعتی که بی جان و سرد به ظاهر می آید... خوب دیده است و شنیده است و لمس کرده ...

همین ستارگان از طبقات فوقانیِ باید بودن، میدیدند که چگونه پدر و مادربزرگم راه میرفتند و زندگی میکردند و از دنیا رفتند... و هم چنان شاهد آن است که من چگونه  سیر میکنم آفاق و سیتره خدایی را که به هفت شب خلق کرد زمین و زمان را ...

و اتاق کوچک من که تکه ای از زمین دلم گشته... زمینی که درد هایم را در آن به سکوت فریاد کردم و خوشحالیم را در پی اش خندیدم... و خیره شدم بر سقف مستطیلی کوتاه سفیدش... که شبها  چقدر حرف داشت در سادگی و تاریکی اش...

و من همه را با او مرور کردم و خوب بودم...

خوب بودم که در قواعد زندگی میزان داشتم... شبها میزان دلم را با کارها میسنجیدم و درد میکشیدم از کوتاهی ها و نکردن ها و اشتاباهات... و چقدر خوب است که میزان انسان سقف اتاقش باشد که با چشم روی آن خیال کنی و در عمق سادگی و سفیدی آن فرو روی... و درخواست بخشش کنی...

اتاق کوچک من چشمانش این روزها خالیست... خالی از وجود من و در انتظار همدمی است تا معجزه پنجره و سقفش را در دل شب به رخ بکشد و مجنونت کند...

پرتلند

خرداد 1394

 

 

 

/ 1 نظر / 53 بازدید
^_^

امیدوارم شب های رویائی رو در اتاقت به سر ببری و باز هم خاطرات خوبی‌ برای خودت بسازی