سایه

در گشودند به باغ گل سرخ
و من ِ دلشده را
به سراپرده ی رنگین تماشا بردند
... من به باغ گل سرخ
با زبان بلبل خواندم
در سماع شبِ سروستان دست افشاندم
در پریخانه ی پر نقش ِ هزار آینه اش
خویشتن را به هزاران سیما دیدم
با لبِ آینه خندیدم
من به باغ گل سرخ ،همره قافله ی رنگ و نگار
به سفر رفتم از خاک به گُل
رقص رنگین شکفتن را در چشمه ی نور
مژده دادم به بهار
من به باغ گل سرخ،زیر آن ساقه ی تر
عطر را زمزمه کردم تا صبح
من به باغ گل سرخ،در تمام شب ِسرد
روشنایی را خواندم با آب


هوشنگ ابتهاج

/ 1 نظر / 9 بازدید
ali

برات ارزوی موفقیت دارم خاطرات خوبیو تو ذهنم زنده کردی اما ای کاش زنده نمیشدن این خاطرات... فک نمیکنم یادم بمونه که سر بزنم به این جا و جوابتو به کامنتم ببینم. به هر حال .....