رخوتم

اینبار بدون هیچ ادبیاتی فقط می خواهم درد و دل کنم

یکی دو هفته ای میشود که حوصله هیچ کاری را ندارم... انگار که تمام چیزهایی که به من انرژی مثبت میدهند مرده اند... مرگ را سایه خود میبینم. رخوت و روزمرگی... بی کاری و هزار مساله دیگر که مدام در ذهنم رژه میروند... همه بسیج شده اند که گویا اینجا از پا در بیاورندم...

به دور از شعر و احساس... به دور از شعف و امید... دلتنگ خانه و کاشانه...

غربت این روزها زندانم شده است... 

بدون آنکه بدانم کی آزاد میشوم روزهارا میشمارم... بی دلیل بهانه می گیریم در دلم.. سر خودم را با هر هیچ و پوچی گرم میکنم... 

نه موسیقی جدیدی میشنوم نه شعر جدیدی می خوانم...

حتی اینجاراهم که روزی حداقل یک بار سر میزدم... نمیزنم...

آه چقدر پوچی و کندی بد است.

این افکار اگر امانم دهند... هنوز زنده ام.

اما بی ثمر زنده ام و مرگ را حق خود میدانم.

/ 2 نظر / 22 بازدید
مریم

من هم غمگینم