بی تو

بیا باهم دست در دست هم این لطافت انتظار را پیش کش گمشده هایمان کنیم. به یاد آرامش و خطوط افکارمان، بنشینیم و گیسویت را من باز کنم. ورق بزنم آن نگفته های شیرین ناگفتنیت را.

شرط بی شرط... من امشب بی وزنی کلمات را به قانون زندگی ترجیح میدهم. "امشب برای از تو نوشتن هوا کم است" امشب برای با تو بودن کافیست دو رکعت نماز به اقتدای حرمت نیت کنم. امشب برای رسیدن باید، افکارم را زیر بالش خیالم قایم کنم... که مبادا بادها به بی دادها خبر دهند که این فرخنده ارجمند زیر بار تنهایی من گمگشته.

امشب برای مرور خاطرات آمده ام... 

نمیدانم اما، این بار خاطرات مرا مرور می کنند... یادشان هست که ما بودیم در وسعت خیال خیابانهای رفته. به پای آن درخت سبز که نشستیم و آن نیمکت که دلش برای وزن ترنمت تنگ تنگ است... 

آن کف پوش های خیابان که می ساییدند پایت را از حکم عشق. و چقدر خوش میرقصیدند سنگ های خیابان از آهنگ نوازش قدمهای موزونت.

این خط اعتدال عقل، مدیون توست. مدیون خوبی هایت. مدیون شرافتت...

مدیون غیرتت...

الف.میم

/ 1 نظر / 7 بازدید
فریاد

قلمتون خوب بزرگ شده به حرمت عشق :)