شرح خدایی

این روزها انقدر رقیق شده ام که دیگر دلم نمی خواهد تا ذوبم قالبم مثل قبل باشد... دلم می خواهد این بار قالبم خدایی باشد... خدا خودش دوباره مرا شکل دهد... مانند بار اول که از خاک آفرید و به زمین فرستاد.

برای کوچکترین دردها گریه میکنم... نمی دانم چرا اما من از یک لحظه بعد که نیامده شدیدا میترسم... این روزها به حال ناکرده هایم که می توانستم بکنم و انجام ندادم گریه ام میگیرد. 

اینروزها ... بگذار بگویم؛ به رفتن بیشتر از ماند فکر میکنم. اینکه انسانها چقدر دلخوشند به چیزهایی که دیگر برایم ارزش ندارند... من زودتر بال سفر بسته ام ... نه! شاید هنوز در چهارچوب در رفتن ایستادم. بین رفتن و ماندن بی تابم. از یک سو خدا را آن طرف میبینم که چقدر زیبا منتظر است و از طرف دیگر این زمینیان را میبینم که چقدر بی خیال رفت و آمد میکنند. 

من در غفلت خود متعجبم... که این همه بی خیالی در دنیایی که لحظه ها به حق نا مطمئنند. 

اما باید توکل کرد ... بر همان کس که آن بالا است و همه چیز به اراده اوست. که اگر بخواهد بزرگترین ها به کوچکترین و کوچکترین ها به بزرگترین تبدیل می شوند... 

این روزها من، خدایی را پیدا کردم که از همه وقت شفاف تر و بزرگتر است. این روزها من، خدایی دارم که کمتر کسی آن را دارد.

این روزها من شدیدا به خدا یقیین دارم. نه بخاطر نعماتش. بخاطر خودش...

خود خود خودش.

الهی شکر به خاطر خودت.

/ 4 نظر / 16 بازدید
فریاد

:) چقدررر مزه میده :) از بغل خدا لذت ببرین.

عسگری

ما در تمام عمر تو را در نمی یابیم اما تو ناگهان همه را در می یابی!

مهدی

چه عکس خوبی!! خیلی عالیه عکسه لعنتی!!!

عین-الف

این روزها هیچ چیز سر جایش نیست... جز او که عجب جایی در کنج دلم دارد :)