عقل-دل

باورش سخت شده که شبنم این روزها دیگر جایی روی گلهای صبح گاهی ندارد. نسیم از دور دست دیگر نمی آید و باید برای دیدن خورشید التماس ابرها را کرد. باز هم در خیل واژگان دنبال آن حرف ناگفتنی ام. آن شیرین دوست داشتنی... اما طبق معمول این ذهن مغشوش نمیگذارد همه چیز بیان شود... 

به گذشته ادبی این وبلاگ قبطه میخورم... سه سال پیش گویا کلمات رفیق بهتری برایم بودند تا امروز. امروز که پر شده ام از حوادث تلخ و شیرین... آری... باورش سخت شده...

دیگر گره دلم از ضمیر اتفاقات باز شده... گویا این دل که جولانگاه عشاق بود... کمر بسته و پشت کرده به تمام دلشوره گرفتنه های شیرین...

شاید حق دارد... بعد از آن حادثه تلخ و اشتباه بزرگ زندگیم... کمی قهر کرده...

شاید باید کسی ظهور کند که با تمام وجود بخواهدش... 

دلش آب شود برای لبخند زیبایش...

اما این دل در کمند عقل افتاده...

عقل خوب ترسیده...

دیگر اعتماد نمیکند به دل

و دل را از تزویر و ریا میترساند...

او هم حق دارد...

نامردی و نامروتی دیده...

ریا و فریب دیده..

جایی که کودک دل با آن همه ناز و تنعم بزرگ شده...

حالا درگیر حوادث تلخ روزگار گشته...

درگیر جماعتی شده که نه خدارا شناسند و نه حرمت دل نگه دارند.

عقل و دل این روزها به فراموشی سپردند...

اما به صورت بدی میترسند... 

از این همه نامردمان میترسند.

چه میشود کرد؟

باید منتظر بود...

چه کسی میداند...

شاید او که در این گوشه و نزدیکیها ایستاده...

دلبری کند از این دل و عقل خسته...

شاید...

چه میدانم...

چه فایده دارد که بگویم...

خسته ام از این همه روزگار بد... و مردمانش.

...

/ 0 نظر / 26 بازدید