دل نامه

در زندگی به جایی میرسی که دیگر وقت گلایه و شکوه کردن نداری. این روزها بیشتر به بزرگ شدن فکر میکنم... نمیدانم اما وقتی کسی در سن و سال من و یا حتی خیلی بزرگتر میگفتند که او با تجربه است هیچ درکی نداشتم که یعنی چه...

تمام معنای آن در این نهفته است که تو نمیدانی زندگی با تو چه میکند...

خوب که دفتر زندگانی را ورق میزنم میبینم که چقدر خوبها آمده اند و رفته اند و چقدر بدها با پلیدی فقط پای روی دفتر خاطرات گذاشته اند و آن را به کثیفیهای کف کفشان آلوده کرده اند.... اما زندگی آنها را برای تو در صندوق زمان نگه میدارد...

خوب که ورق میزنم خاطراتم را گاه میبینم چقدر به بیراه زدم و گاه در انتهای کوچه های شرافت کاغذپاره ای پیدا میکنم که رویش قبلا نوشتم با راستی زندگی کن... صداقت داشته باش... خوب باش و بس...

چقدر این واژگان لذت بخشند هجا هایشان. سنگینی سکوت خاطراتم در مهی از ابرهای سرد پیچیده شده که قدم زدن در آن رویت حوادث سالهای دور است... از زمانی که یادم می آید  در زیر زمین خانه مان مینوشتم اما هیچ وقت نمیگفتم که مینویسم...

یادم می آید که روزی تمام آن دست نوشته ها را پاره کردم... ریختم دور...

میگویند تا جوانی جرات داری... نمیدانم چقدر بد است یا خوب است که بزرگ شوی، برای همین این روزها در حرکت و احساس آدمها بیشتر دقت میکنم تا بدانم چقدر زندگی میتواند ارزش داشته باشد و چگونه باید زیست... میبینم که چقدر در راه زندگی بی خیال اند... چه بزرگ و چه کوچک... چه پیر و چه جوان....چقدر راحت زندگی میکنند... چقدر راحت میبینند که مرگ در پشت در خانه اشان منتظر ایستاده که فقط زمانش برسد وارد شود...

این روزها سایه مرگ را بیشتر احساس میکنم ... هنوز خوشبختانه حس بد و ترسناکی به آن پیدا نکردم... شاید نکته مثبتش همین باشد... که مرگ هست اما از این جهان سهم تو فعلا بخشش بوده... اما کم کم احساس خطر میکنم... که بخشش تا کی؟ 

چقدر بد است، بخاطر بخشش یا اغماض از مرگ میترسم... افکار زیادی در ذهنم جاریست.. ستونها فکرم بدجور دارند بلند میشوند.... ترسناک میشوند...  درونم را حسهای منطقی خوب و بد پر کرده..."این خوب است" این بد است" این را نگاه کن" آن را نگاه نکن" از این مسیر برو" از آن مسیر ...."

 فرصتی نیست که یک استکان چای دمی داغ با قند شکسته بنوشم... شاید چون استکان کمر باریک و نعلبکی قجری در دسترس نیست...

شاید دیگر نتوانم قندم را به سنت در چای داغ زنم و شیرینش را روی لبهایم احساس کنم... 

چقدر معامله در زندگی پر درد است... کلی خوب ها از دست میروند تا خوبی بدست آوری... شاید احمقانه باشد... شاید...

/ 2 نظر / 5 بازدید
فریاد

... فکر به مرگ تا وقتی مشغولیم به این دنیااا و کارامونو بر فردا هم گذاشتییم وحشتناکه... اما یه شعر خیلی خوب این موضو رو حل میکنه: چند روزی که درین مرحله فرصت داری خوش بیاسای زمانی که زمان اینهمه نیست.

رحیم

سلام دوست عزیز وب زیبایی داری ایول حال کردی به من هم سر بزن مرسی