نجوا

رازِ امشب، سخن عشق بود

کاش گوشِ شنوایی مابین بود

راز گوییم و خود آزاریم همی

کاش اندک سحری نزدیک بود

باد مویه کند و سیرِ آفاق دلم 

از نگرانِ چشمانِ ترم ابر بود

 حادثِ دلِ ما را به اسیری بردند

ای وای زمانه عجب بی رحم بود

ما نگنجیم دگر به آوای زمان

کین جامه پوسیده چقدر تنگ بود

ترک معصیت کردیم در این ره اما

هرچه کردیم تقدیر ما در اوهام بود

به وصال دل ندادیم هنوز هرچند

این دل از آغاز دل باخته بود

 الف.میم

دی ماه 

/ 1 نظر / 24 بازدید
^_^

:)