فریاد

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
 من دچار خفقانم خفقان
 من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
 ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
 سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
 می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
 مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها
محتاجم
 من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟

فریدون مشیری

/ 5 نظر / 14 بازدید
نانی آزاد.......مترسک

سلام مرد بزرگ دووم نیاوردم این شعرو آخر پستم گذاتم اگه ناراحتت میکنه بگو پاک کنم یه سوال دیگه ؟ انگلستان زندگی میکنی ؟!!!!!!!!!!!!

مرتـــضـــی

سلام به شما دوست خوبم من هر دو تا وبلاگ لینکت کردم اولی به عنوان : به آدرس: www.rahi.orq.ir دومی با عنوان : قصه های بی رنگ به آدرس : www.dastan.orq.ir خوشحال میشم ، خوشحالم کنی موفق باشی