این چند وقت

زندگی انقدرها هم که فکر می کنیم بد نیست. این ما هستیم که تصمیم می گیریم امروز چطور باشه یا باشیم. هرچند که تاثیر مستقیم هم هست که از اصراف و اطرافیان داریم. اما چیزی که مهمه اینه که چطور به این تصمیمات نگاه کنیم. اینکه بخوایم امروز رو خوب شروع کنیم یا بد دست خودمونه. من میتونم آدم بدی باشم میتونم خوب باشم. امروز اعتراف می کنم بد بودم و روز بدی شد نه بخاطر اینکه من بد بودم نه! به خاطر اینکه بدی که بوجود اومد موج منفی زیادی رو بهم امروز وارد کرد که باعث شد هیچ کدوم از اون کاراییو که باید و انجام ندم و اگر هم انجام دادم اصلا به نتیجه نرسید و فقط اعصاب خودم بیشتر خورد شد. ای خدا من خیلی بدی کردم و چرا دروغ خواهم کرد ولی از خودت می خوام که ببخشی ام. امروز با وجود اینکه در عین بدی خیلی خوشحال هم بودم گاهی ،اما نتونستم نتیجه مطلوب رو از یک شروع خوب بگیرم. ای بابا... ما خودمونیم که به خودمون بد می کنیم تقصیر هیچ کس هم نیست...

 25 سال بودن بدون توقف از خردسالگی به نوجوانی و جوانی... از این به بعد هم به جا افتادگی و میان سالی و پیری... هر روز بخوایم بد باشیم و موج منفی داشته باشیمم که دیگه هیچی... این انتظار ما هم انگار تازه شروع شده... دیشب تازه فهمیدم انتظار تازه شروع شده... تا ببینیم خدا چقدر بهم تخفیف میده و چقدر صبر میده... خدا میدونه تو این مدت انتظار چی باید کرد...

دیروز از مشهد برگشتیم... نمیدونم چرا امام رضا بعد از 2 سال دعوتم کرد دوباره. آخه با هم قرار مدار داشتیم ولی دعوت کرد یا آره یا نه ولی انگار به واسطه میلادش بیشتر نجمه خانوم دعوتم کرد... زیاد متاثر نبودم ولی ایندفعه خیلی آدم بودم. تا جایی که تونستم ثابت کردم که انسانم. ایندفعه بیشتر درس انسانیت گرفتم تا حاجت... البته حاجتم هم حتما روا میشه اما زمان می خواد دیگه... یه چیز دیگه هم اینکه هرکس رو که باعث شده بود زندگیم متغییر باشه رو بدون استثنا یادم اومد و اونایی هم که التماس دعا گفته بودنم دعا کردم... ایشالا که همه حاجت روا شیم.

حیفم اومد از حس و حال بی خیالی این روزا که بهم القا میشه چیزی نگم... من آرومم از لحاظ روحی ولی انبار کار و فکر به آینده ذهنم رو وحشتناک مشغول کرده... تصمصیم گرفتم بذارم اتفاقات عاطفی خودشون اتفاق بیافتند در مسیری که دارم پیش میرم ... انشا الله که خیره... ولی حس و حالشو دوس دارم...

 هوای خنک پاییزی و آفتاب زیباش..." اعتراف میکنم که عاشق آفتاب پاییز ام..." خیلی لذت بخشه... اینکه زاویه اش انقدر کم میشه که میاد داخل خونه روی فرش قرمز خونه... بد پاتو که میذاری توش یک دفعه گرماش همه وجودتو میگیره... بعد مدتی بهش خیره میشی و گرماش آرومت میکنه... یه دستی رو فرش میکشی و بلند میشی سمت ایوان... با این سایه درختان چنار که چه کارا نمیشه کرد ... وقتیم که دیگه باد میافته توشون فوق العاده اند...

 من دلم برای این همه بهانه برای خوب بودن تنگ میشه... وقتی که بدم رو به خاطر میارم باید بهم حق بدین. من خوبیم بهانه می خواد... من میتونم برای خودم خوب باشم اما نمی توانم برای دیگران با شرایط اختناق خوب باشم. بگذارید عاشق آفتاب پاییزی باشم و با سایه ی درختان چنار بازی کنم. من 25 سال بدون توقف را طی کردم بالا و پایین اما بگذارید اندکی در مسیر خودم برای خودم بخاطر شرایط خوب، خوب بمانم...

چقدر نوشتم...

تاحالا اینجا اینجوری ننوشته بودم...

 

/ 6 نظر / 16 بازدید
ali

دعا کنید هوای استان اصفهان و خوزستان سردتر بشه و بارونهای زیادی بیاد

مهدی

ابر پاییز رو بیشتر دوست دارم. فراق خورشید قشنگ تره!

faryadd

................نه خبری نیست :/ فقط.... از شما یاد گرفتم....:)

لیلی

اولا چرا پیام خصوصی میذاری خوب معلومه توام جزشونی! دوما یادم نمیره گفتی منو دعا نکردی پس من اساسا هیچ نقشی نداشتم. سوما کیف کردم با این حرکت خورشید و فرش[پلک]

مهدی

;کلا اینو :( ترجیح می دم به این :|. فراقم همینه، خیلی بهتر از سنگ بودنه.

faryad

همین... خودم بودن را...یه مدت فراموش کرده بودم..... یه مدت کم...اما باز برگشتم..البته امیدوارم در ضمن.....نوشته تووون عالی بود...شما برق خورشیدو از لابلای برگ های درخت ندیدین... تو سبزی چمنای باغ....عاشقانه ترین لی لی بازی رو میشه داشت !