سکوت

دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ناله سر کن
 خبر از درد بیدردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
میاد آندم که چنگ نغمه سازت
ز دردی بر نیانگیزد نوایی
میاد آندم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد عشق ورزد اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
 بهم زن در دل شب های و هو کن
و گر یارای فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
 دل بی درد همچون گور سرد است

فریدون مشیری

 

/ 5 نظر / 28 بازدید
سحر

مرسی دوست جونم.... فریاد باش.............[گل][گل][گل]

طاهره.س

سلام اسمت چند تاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [نیشخند][نیشخند][نیشخند]

مریم مکانیک

salam dashi [گل]