شکوفه ای بر شراب

چو از بنفشه بوی صبح برخیزد
هزار وسوسه در جان من برانگیزد
کبوتر دلم از شوق میگشاید بال
که چون سپیده به آغوش صبح بگریزد
دلی که غنچه نشکفته ندامتهاست
بگو به دامن باد سحر نیاویزد
فدای دست نوازشگر نسیم شوم
که خوش به جام شرابم شکوفه میریزد
تو هم مرا به نگاهی شکوفه باران کن
در این چمن که گل از عاشقی نپرهیزد
لبی بزن به شراب من ای شکوفه بخت
که می خوش است که با بوی گل درآمیزد

فریدون مشیری

/ 3 نظر / 9 بازدید
طاهره.س

اول اول اول [نیشخند] همه این شعر که نوشتی به خاطر اینکه روزه دختره[پلک][نیشخند]

مریم

[گل][گل]