پاییز و تو

پاییز را میشود در حال و هوای این روزها دید...

پاییزی که آدم را در خانه دیوانه میکند... خصوصا اینکه تو رفته ای و نگفتم هیچ غم هجرانت با دل آدم چه میکند...

گفتم باید برویم و بگذریم تا برسیم... اما ته دلم و شاید ته دیدگانم اشک آلود بود...

و من غم داشتم و دارم...

 و این هوای پاییزی با تمام حس های خوب قدیمیش... حس های شهریوریش... مرا از خانه این روز ها دو بار بیرون میکشد... و باز شب که باز میگردم... تمنای باز قدم زدن های انفرادی را دارم و فرو رفتن به حس های خوب گذشته پاییزی مثل مدرسه... خنک شدن هوا... برگ های هفت رنگ و باران هایی با بوی خوش خاک...قاصدکهای سرگردان در کف خیابانهای نم زده... چقدر من مجنون میشوم از حس های خوب طبیعی...و ناگاه یادم می آید که تو نیستی...

نیستی که از این حسهای خوب قدم زنان برایت بگویم...

برایت بگویم که من چقدر طلایی بودم در خیابانهای شلوغ و در پس  نگاه درگیر مردم به زندگی ...در افکار خودم بال میزدم و پر میکشیدم به آفتاب طلایی پاییز و گریزان پناه میبردم از سایه های خنک و  رقص برگهای نیمه مرده به آفتاب زرد و گرم پاییز!

امروز نیستی... اما در پس ذهنم در خیال پاییزی من میگنجی... با آمدنت دست از تمام دوستان کشیدم... به برخوردهایشان حساس شدم و هر روز بیشتر در این فکر فرو میروم که من بی تو تنها ترینم و تو تنها کسم هستی که میتوان او را دوست دانست و دوست داشت و عاشقش بود.

از حضورت ممنونم...

باش تا پاییز ها قدم بزنیم زیر برگریزان چنار و نگاه کنیم از دریچه آبهای باران زلال کف خیابان ... آسمان نیاز عشقمان را.

تو باش ... بقیه حسهایش با من!

/ 1 نظر / 102 بازدید
مریم

وبلاگ با احساس و قشنگی داری موزیکش هم فوق العاده آرامشبخشه