گند نامه

صد بار آه و هیچ پژواک نیست...

این مردگان که دست بستند بر تابوتهایشان گویی خیال آن ندارند که از خواب برخیزند....

اما نمیدانند روزگار میگذرد و در پس پرده تاریکی... هست لیلیی خوابیده در ناز و خیال. 

برای آنکه آزادی را تجربه کنند منحوس میشوند به "نباید ها" 

-------------------------------------------------------------------------------------------

اهههه

بگذریم ... چقدر ذهنم مغشوش شده... حتی دیگر نمی توانم بنویسم... چه رسد که چیزی باشد که با نوشتنش حال خودم هم خوب شود...

لعنت به این زندگی و آدمهای مزخرف که همه چیز آدمو خراب میکنند...

گاهی دلم می خواهد که بزنم زیر همه چیز و بروم... 

البته اگر چیزی هم باقی مانده باشد...

لعنت بر این زندگی مزخرف...

تعجب نکنید اینجا فحش و نفرین نامه نیست... اینجا آخر دل نامه است... بعد از آن همه روانی احساس و اندیشه دچار بن بستی شده ام که هر چه بیشتر در آن میچرخم روانی تر میشوم...

لعنت به این مسیر تنگ و تاریک و نا مطمئن...

لعنت بر شرایط سخت و بازی روزگار و آدمها...

/ 1 نظر / 7 بازدید
بی نام

میدانی به چه فکر میکنم؟ به این که او شاید به امید تو نشسته بود تا تو بیایی وقتی دید رفتی به تو برگرد هم نگفت شاید فقط خوشبختی تو ارزویش بود نميدانم ولی شاید دوستت داشت شاید میترسید شاید از گذشته اش میترسید یا از خدا شاید میترسید اگر به تو بگوید دیگر این عشق نباشد! آخر میدانی عشق چیست؟