گاهی به دل نگاه کن

چند صباحی بود که احساس شرمندگی داشتم به حال و روز دل. اینکه چقدر سنگین شده و امشب با مرور افکار و حال و هوایش بغضم گرفت. 

امشب دوست داشتم که ساده و بی آرایه سبک شوم از خیالهای تو در تو که هر ذره از زندگی ام را پر کرده اند...

از اندوههای تکراری و از سیاهی قلب خسته شدم...

مرور کردم دل نامه را و به سبکباری سالهای دور دور غبطه خوردم و اندوهگین سر برجبین گذاشتم و به فکر فرو رفتم...

به اینکه نوشتم آن ابتدا از اینکه 

"خدایا ز سرای زمین به سرای آسمان راهی بر ما باز کن که خود مدعو ما باشی نه اینکه از ناله ما به تو راهی باشد...مگر این نیست که دروازه همه خوبی ها هستی؟"

و من امروز هم ناله را از دست دادم و هم سرای زمین...

کجا رفت آن سوز و اشتیاق که تازه شعله جان سوز داشت میگرفت؟

چه شد آن همه طلب و احساس که تتمه آن همین یک مشت حرفهای زشت و ملال آور شد؟

من آنکسم که عمر دلش کوتاه شد به بهانه های واگیر دار دیگران. من شدم مانند تمام مردم این کره خاکی که دنبال پیشرفت و کارند. من شدم مثل همه...

همه ی پیچیده ی سخت و زشت، همه تکراری که روبه زوال میرود... 

خدا به آخرش رحم کند...

پناه بر خدا...

/ 0 نظر / 45 بازدید