باز باید گشت

من خالی شدم از تمام حسهای خوب. همه آنهایی که مهربانم میکرد. تمام عرض جاده تنهایی را میروم تا از سوی دیگرش دور دست مخالف را نگاه کنم...

شاید روزی این مسیر پر بود از سادگیها... روزهایی که با مردم عادی پر شده بود. از مهر و محبت.

روزی بود که دوست داشتم انسانی را از پشت تمام مفاهیم عشق. اما امروز این مفاهیم تمام به رای های باطله ای تبدیل گشته که مهر دروغ و نیستی بر آن خورده.

نفرتی که در عزای عشق نشیند را باید فراموش کرد. 

باید پنجره عشق را روبه شادیهایی باز کرد که آن بیرون انسانهایی هستند که برایش ارزش قائلند. نه آنهایی که لجاجت و خودبینی چشم حسشان را کور کرده...

این حرف آخر من است... 

من پنجره عشق را دوباره به روی دنیا باز میکنم... میدانم هستند کسانی که در دنیا برای عشق ارزش قائلند... بدون هیچ چشم داشتی و هیچ لجاجتی هر روز حالت را می پرسند و از اعماق دلشان برایت شادی می خواهند.

من دوباره خواهم بود با عشقی تازه و روحی لطیف تر از قبل.

 

والسلام- االف.میم

 

 

/ 2 نظر / 20 بازدید
شعر او

سلام متقابلا ممنون که اومدی و سر زدی. شعرهای قیصر خیلی زیبان. خیلی. همیشه موفق باشی.

nastaran

خیلی قشنگ بود،حرف دل منم بود.شاد باشید[گل]