سفر

 وقتی چمدانم را به قصد رفتن بستم

 نگفت : عزیزم ، این کار را نکن !

نگفت : برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده !

وقتی پرسیدم : دوستم دارد یا نه ؟
رویش را برگرداند .....

حالا من رفته ام ، و او
تمام چیزهایی را که نگفته ام ، می شنود !
نگفت : عزیزم متاسفم ... چون من  مقصر بودم !
نگفت : اختلاف ها را کنار بگذاریم ،
چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است ...

گفت : اگر راهت را انتخاب کرده ای
من آن را سد نخواهم کرد !

حالا من رفته ام  و او
تمام چیزهایی را که نگفته ام ، می شنود
مرا را در آغوش نگرفت و اشک هایم را پاک نکرد.
نگفت: اگر تو نباشی ، زندگی ام بی معنی خواهد بود
فکر می کرد از تمامی آن بازی ها خلاص خواهد شد ...

اما حالا ، تنها کاری که می کند
گوش دادن به چیز هایی است که نگفتم !

نگفت : بارانی ات را درآر ...
قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم ...
نگفت : جاده ی بیرون خانه
طولانی و خلوت و بی انتهاست !

گفت : خدانگهدار ، موفق باشی !
خدا به همراهت ...
او رفت
و مرا تنها گذاشت
تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم ...

----------------------------------------------------------------------

و من امروز در سفرم... حتی بدون هیچ کدام یک از این حرفها... زندگی من اینگونه شد...

 

که بروم... و بروم و بروم. و نباشد و نباشد و نباشد....

بر گرفته از شل سیلور استاین که تغییرش دادم کمی.

 

 

 

 

/ 2 نظر / 19 بازدید
نسترن

در پناه خدا[گل] به خدا می سپارمت[گل]

شبنم

[ناراحت]