گذشت

بعضی از روزها فقط میخواهم بنشینم و درون خودم باشم. میخواهم انبوه کار را کنار بگذارم و به اندوه بیشتر فکر کنم.

به اندوه نبودن ها و نکردنها و پشیمانی ها....

اندوهی که این روزها شیرین میشود که ذوق کار کردن را میگیرد و دستت را میبندد. پایت را میگیرد و مینشاندت به پای موسیقیی که دلت را به گریه می اندازد...

خاطرات ،عجیب بخشی از زندگی میشوند که ناخداگاه هجوم می آورند به زندگی و تو میمانی یک گذشته که هر روز طولانی تر میشود...

من از تمام گذشتگان از حق خودم میگذرم... من طاقت انتقام را ندارم... من طاقت درد و رنج کشیدن افراد را ندارم... من به نوبه خودم اگر دیگران حقی بر گردنم دارند میبخشم، که آرزوی من خوشحالی و انسان بودن خودم و دیگران هست و نه عذاب و تاوان پس دادن آنها به دلیل نا آگاهی و ناشی کاری در زندگی است...

درست است که تاوان آن خیلی سخت و دردناک است و دیگران باید پس دهند اما من....

از حق خودم میگذرم...

میدانم که خدا هم غم از چهره این درد بر میدارد...

الف.میم

اردیبهشت 94

پرتلند

 

/ 2 نظر / 38 بازدید
نسترن

سلام. دیرگاهی است نمی آمدید. خیلی قشنگ بود. باید گذشت و رفت.... [گل][گل][گل][گل]

...

من از تمام گذشتگان از حق خودم میگذرم... من طاقت انتقام را ندارم... من طاقت درد و رنج کشیدن افراد را ندارم... من به نوبه خودم اگر دیگران حقی بر گردنم دارند میبخشم، که آرزوی من خوشحالی و انسان بودن خودم و دیگران هست و نه عذاب و تاوان پس دادن ". عالي بود[دست]