عبور

این دنیایی که امروز خیالش میکنند، من سالها پیش خیالش کردم...سالها میگذرد و من همچنان به خیالاتم مبهوتم  و برخی دیگران آن را گذشته میپندارند...عجب دنیای خط خطیی و ساده ای. امروز هستی، لزومی ندارد فردا باشی. فردا دلایل زیادی برای نابودیت دارد. کافی است بهانه ای به دستش بدهی. برای عابر پیاده نایستی...به کودکی لبخند نزنی...یا حتی بدتر...دل کسی را بشکنی.

شکستن از ابتدای خیالبدی برای همه بد بود.دیروز بود،امروز هست،فردا خواهد بود..چه دل بندیم به امروز که فردا نیامده تباه میشود. بزرگ که میشوی...مشکلاتت هم بزرگتر میشوند به جایی میرسی که باید بگویی، خدایا برای این همه بزرگی... این تن طاقت این همه سنگینی ندارد. مگر دست تو باری از دوش بردارد و بر زمین گذارد...

این تمام قضیه نیست... تازه که اهل دل شوی... بار سنگین دل را میچشی... میفهمی برای رسیدن تعارف ندارند... باید صاف صاف صاف باشی...چقدر سخت میشود صاف بود و ماند. اینگونه بود که بار امانت نتوانستند کشید...

گاهی دلم برای خدا تنگ میشود... انگار این اتصال از مسافتهای دور نورش را از دست میدهد... انگار که چیزی میلنگد... چیزی از درون انگار مشکل دارد... گویا هرکس به کار خودش مشغول است... و فقط زیر چشمی آن یکی را زیر نظر دارد...

گاهی که دلم برای خدا تنگ میشود... او میداند چقدر گرفتارم... اما دستش را از سر دوشم برنمیدارد... که مبادا گم شوم.

این گاه ها تمام خیالات روزگاری شیرین و بی دردسرند.. که امروز به واقعیتی پر دردسر تبدیل شده اند... و فردا روز خیالات امروزند که بزرگتر میشوند... و این خیالات بزرگ را یک روز باید کت بسته گذاشت و رفت...

ای وای از آن روزی که به کودکی که از بر ما رد شد لبخند نزدیم... یا دلی را شکستیم...

 

الف.میم

دهم شهریور 1393

/ 2 نظر / 11 بازدید
نسترن

خیلی قشنگ و عالی بود مثل همیشه[لبخند]

فریاد

واییی اگه شوکولات نداشته باشیم برا بچه هاااا تو جیبمون