دل نامه

من از پشت درهای بسته بگذار راحت بگویم... دوستت دادم.

چرا انقدر پیچیده بازی کنیم؟

این احساس وسعتش به اندازه تمام خیال گذشته بزرگ و خاطره انگیز است...

و تو در ناکجا آباد دنیا... بی انصاف... آرام هر روز درب این قلب را میزنی و فرار میکنی؟

چه میگویم من؟ درد یک سال نبود این خیال چقدر آزارم میداد... اما امروز شادم از اینکه جای خالیش را با تصوراتت دوباره پر میکنم... 

خدا میداند چهره ات چگونه است و یا چگونه هستی... اما هرچه هستی مزین به دوست داشتن بدون قانونی... و لایق اینکه بگویم "عاشقت هستم!"

قانون یعنی مرگ در عشق...

من می خواهم "بی قانون" عشق بازی کنم...

آیا کسی هست در این دنیا برایش اینگونه دل در کف بگذارم؟!

نمیه شبهای بارانی پاییزیی بخواهم برویم در زیر باران قدم بزنیم...

و برگهای خیس چسبیده به خیالمان را جابجا کنیم؟

عصرهای زیبا در خیابانها بدون هدف راه بیافتیم و صحبت کنیم... و خیره شویم به نور طلایی خورشید زندگیمان بر روی سر شاخه درختان... و ناگاه بفهمیم که ای وای!! چقدر از خانه دوریم...!

و قاه قاه زیر خنده زنیم...

و نگران مشکلات شویم و به همدیگر دلگرمی دهیم... که این یکی هم میگذرد ... چون همدیگر را داریم؟

و هزار شیطنت و لبخند بی قانون زنیم؟

نیستش... 

آنکه انقدر شجاع باشد نیستش... و ندارمش... و من هنوز هم که هنوز است...

چه بگویم...

بگذریم...

 

 

/ 3 نظر / 18 بازدید
خودم!

انبیا گفتند : نومیدی بد است فضل و رحمت های باری بی حد است ای بسا کارا که اوّل صعب گشت بعد از آن بگشاده شد سختی گذشت بعدِ نومیدی بسی امیّد هاست از پس ظلمت بسی خورشید هاست(مولانا)

نسترن

صدای خرده شیشه می آید، گمانم دلی شکسته باشد.........

zahra mahdian

range narenjii tu kaghaze siah... faghat az naomidi mige??? barmigardee :) unii ke khateratetuno por kardeee