درد

دیگر نمانده هیچ ،به پایان درد

یا درد دوا کنم ،یا جان رها کنم

جان رها کنم ،از درد بی دوا

یا این بود رها ،یا آن بود دوا

دلخوش نمیکنم، به بودنش دگر

هرچند خسته ام، از دوری و عزا

 خورشید عشقش ،گر در آسمان شود

می خشکت دلم ،از بهر والضحی

یا درد را باید کشت ،یا جان شود عذاب

ما ره بسته ایم ،از این همه عذاب

دلبند نیست دگر ،آن یاور و مراد

ما دل نبسته ایم ،به آن فنا فنا

الف.میم

/ 2 نظر / 21 بازدید