زادروز

نمیدانم رسمی است زیبا یا نه، اما بالظاهر باید خوشحال بود که هر ساله یک سال پیر میشوی... سنت زیاد تر میشود و یک سال از عمرت کم...

اما امسال گویا متفاوت شده این زادروز... در نبودت غم دارم اما نگذاشتی که غمناک باشم... خودت را در سر بزنگاه انتظار رساندی... دوباره درب این قلب را زدی... میدانستم که از این مسیر طولانی بدجور خسته ای... در دستت چیزی با ارزش انگار حاشا کرده بودی... نمی خواستی ببینم... اما میدانستم چیست... تو با تمام وجودت آنرا خود ساخته بودی... برای روز مبادا دلت را در دستت گذاشته بودی و منتظر فرصتی مناسب... تا هدیه اش بدهی... من که تمام این چیزهارا میدانستم... میدانستم که می آیی ولی با این دل زیبا...؟

با تنی خسته از روزگار...؟

هرگز!

نمیدانم دیدی یا نه... اما من به قلب تو حساس تر گشتم... وقتی دیدم که قلبت را چطور در مشتت محکم گرفته ای که مبادا روزهای سخت و سیاه روی آن خطی بیاندازند... دلم آرام گرفت...

دلم محکم شد که رعایت میکنی... دوست میداری... می مانی...

بگذار امشب خواهشی داشته باشم... تو آن را به حساب زادروزم بگذار... من آن را به حساب مهربانیت...

می خواهم که در تمام عمر... فقط دوستم داشته باشی و بس...

میدانم که میدانی ارزش مقدس دوست داشتن چیست... 

برای همین این خواهش را دارم...

در این مسیر رفتنی... فقط دوست داشته باشی... کافیست.

من هستم... تو هستی... دوست داشتن هست.

ممنون از هدیه زیبایت...

دلم نیامد در دفتر دل نامه عکس آن را قاب دیوارش نکنم...

که تجلی این زیبایی در قلب من بسیار زوودتر بر دیوارش نشسته...

مرا ببخش که چهره ات را برداشتم...

آخر میدانی که...

"گوش نامحرم مباشد جای پیغام سروش..."

الف.میم

25 شهریور 1393

/ 3 نظر / 11 بازدید
^_^

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی.. دو روز بعد از تولّد مبارک باشه.. :)

شادی

سلامممم. مثل اینکه دیر اومدم واسع تولد....تولدت مبارک[هورا][هورا]

فریاد

جینگ و جیییییینگ ساز میاد ^___________^