...دل نامه

وقتی آدم حس میکنه که نقطه ای که ایستاده مرکز زمینه، وقتی که  میخوای بر جاذبه غلبه کنی و حس پرواز بهت دست میده... وقتی در برابر کوه زیبایی قرار میگیری که قسمتیش رو ابر گرفته با یدونه دریاچه زیبا با درختای کاج اطرافش...وقتی که نسیم خنک بهاری به صورتت میخوره... وقتی که رقص گلها رو داری توی باد تماشا میکنی... وقتی که به صدای درختها و برگاشون گوش میدی که دارن با هم آواز زندگی رو میخونن... وقتی که به صدای پای آب داری گوش میدی... وقتی به صدای نم نم بارون توی حیاط خونه یا لبه پنجره اتاقت گوش میدی....

وقتی که قدرت عشق رو در زندگیت میتونی لمس کنی... وقتی ماوراء طبیعی تورو احاطه میکنه... وقتی که بوی تازگی به مشامت میخوره... وقتی که خسته ای از همه و همه اطرافت بعد متوجه میشی که خیلی افراد و خیلی چیزها میتونن زندگیت رو تغییر بدن... وقتی هستی و زندگی میکنی برای عزیز ترین کسانت برای عزیز ترین و پاکترین اهدافت...

وقتی که ایمانت رو قوی میکنی برای اینکه بگی عیب نداره هنوز هم فرصت هست، یا اینکه شکست قدم اول پیروزیه... ، وقتی که به زندگی لبخند میزنی بعد لبخند زندگی و میبینی... وقتی که به همه کمک میکنی بعد جواب کمکهاتو یکجا میبینی... وقتی که معجزه رو توی زندگیت تجربه میکنی.... وقتی برای خواب دیدن و رفتن به رخت خوابت دلت پر پر میزنه... وقتی که به رویاهات داری فکر میکنی... وقتی به یک موسیقی لایت مثل الان من گوش میدی... وقتی که دیگران برات ارزشمند میشن... وقتی که تمام انرژی زمین درونت جمع میشه تا کاری انجام بدی و برای انجام دادن اونکار بی صبری میکنی...

وقتی... وقتی که از خدا درخواست کمک میکنی هیچ جوابی نمی بینی... وقتی با خدا حرف میزنی و هیچ صدایی نمیشنوی... وقتی آرزوهای پاکت رو از خدا میخوای ولی فکر میکنی چون آرزوهات به حد کافی مقدس نیستن خدا بهت نمی دتشون... وقتی به همه چیزهای خوب فکر میکنی و توی ذهنت جایی برای بدی نمی مونه... وقتی دیگه هیچ چیز خوبی نیست که بهش فکر نکرده باشی...! وقتی که هستی برای بودن و زندگی کردن... وقتی که باید بری برای نبودن و فراموش شدن... وقتی که می خوای و نمیشه... وقتی که نمی خوای و میشه...وقتی که دلت میخواد خدا رو لمس کنی... وقتی که خدا داره کمکت میکنه ولی نمی خوای بفهمی و نا شکری میکنی...وقتی که دوست داری زمان بایسته ولی تو حرکت کنی... وقتی که دلت میخواد از حصار مکان و زمان رها بشی...

وقتی که نگاه میکنی ولی نمی بینی... وقتی که فکر نمی کنی ولی حرف میزنی... وقتی که عصبانی میشی و از کوره در میری... وقتی که خوشحال میشی و قه قهه میزنی... وقتی که ناراحت میشی و دلت میگیره... وقتی که غم داریی و احساس تنهایی میکنی... وقتی که دلت درد دل میخواد و نمی تونی کسی رو برای درد دل کردن پیدا کنی... وقتی که دیگران دلشون واسه تو تنگ میشه ولی نمی تونن ببیننت... وقتی که دل تو واسه دیگران تنگ میشه و توی خیالت میبینیتشون... وقتی که همه هستن ولی تو نیستی... وقتی که تو هستی ولی هیچ کس نیست... وقتی که داری میخندی ولی دلت داره از غم و غصه میپوسه... وقتی که داری گریه میکنی از خوشحالی...

 وقتی که دلت یه روز بارانی میخواد که بری با یدونه دوست خوب زیر بارون قدم بزنی... حتی وقتی که تنهایی داری زیر بارون قدم میزنی... وقتی که برگهای پاییز زیر پات رو توی کوچه های تنهایی بوسه میزنن... وقتی که نم نمک داره آفتاب غروب میکنه و هنوز دلت باز نشده... وقتی که نمی دونی آینده چی میشه ولی هنوز براش داری تلاش میکنی... وقتی که ناخود آگاه فکر یکی از دوستای قدیمیت میافتی بعد پیش خودت میگی یعنی الان کجاست و داره چی میکنه... وقتی که داری به گذشتت فکر میکنی و خاطراتت رو با اشک حسرت ورق میزنی... وقتی که از زندگیت راضی نیستی و همش داری قر قر میکنی... وقتی که همش همه چیز رو روزمره ای میکنی و بعد دنبال مقصر یکنواخت بودن زندگیت میگردی... وقتی که اشتباه میکنی ولی نمی خوای قبول کنی... وقتی دیگران اشتباه میکنن ولی تو بهشون نمی گی...  وقتی که دم دمای سحر نا خود آگاه از خواب بیدار میشی...

وقتی که ...

 وقتی که داری برای خودت زندگی میکنی و فکر میکنی...

                                                        بدون که خدا داره به تو فکر میکنه نه چیز دیگه

نوشته شده در شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت