...دل نامه

غمی سنگین...

خیالی از تهی سرشار...

سکوتی مانده در گرداب تنهایی،

...و قلبی تکه تکه از نامردی

بی عشقی...

بیافتادند به جانم...

تاریکیهای هراس انگیز،

خیالم را بردند به جاده های دلتنگی

سکوتم را شکستند آن زاهدان انسان مآبی

صداقت رفته به دیدار نامردی...

شرارت و بی قیدی،

ضلالت بی غیرتی...

فراموش گشته پاکی...

کجا رفته آن زمانی که،

به فریاد میرسید انسانی به انسانی،که افتاده در تاریکی؟

کجا رفته آن زمانی که،

 قلب ارزشی داشت برای زندگی؟

حتی اگر مانده به پای جاده های دلتنگی...

از دلنامه خودم

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت