...دل نامه

گل بود و می شکفت بر امواج آب ماه
می بود و مستی آور
 مثل شراب ماه
 شبهای لاجوردی
بر پرنیان ابر
 همراه لای لای خموش ستاره ها
 می شد چراغ رهگذر دشت خواب ماه
روزی پرنده ای
 با بال آهنین و نفس های آتشین
 برخاست از زمین
 آورد بالهای گران را به اهتزاز
 چرخید بر فراز
پرواز کرد تا لب ایوان آفتاب
آمد به زیر سایه بال عقاب ماه
اینک زنی است آنجا
 عریان و اشکبار
غارت شده به بستر آشفته شرمسار
غمگین نشسته خسته و خرد و خراب ماه
داوودی در شب سپید هزار پر
سر بر نمی کند به سلام ستاره ها
برگرد خویش هاله ای از آه بسته است
 تا روی خود نهان کند از آفتاب ماه
از قعر این غبار
 من بانگ می زنم
کای شبچراغ مهر
ما با سیاهکاری شب خو نمی کنیم
 مسپارمان به ظلمت جاوید
هرگز زمین مباد
از دولت نگاه تو نومید
نوری به ما ببخش
بر ما دوباره از سر رحمت بتاب ماه

فریدون مشیری

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت