...دل نامه

خدایا کفر نمیگویم ،

پریشانم ،

چه میخواهی تو از جانم؟ !

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی .

خداوندا !

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟ !

خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ای دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ای مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرفتر

عمارتهای مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای اینسو و آنسو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر میگویی

نمیگویی؟ !

خداوندا!

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت .

خداوندا تو مسئولی .

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است ،

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت