...دل نامه

شبی تنها...

شبی در پشت نخلستان تاریکی.

از آن شبهای بی فرجام...

سکوتی از سر ظلمت به فریاد آمده امشب

زبس سایه ها افتاده بر دیوارها...

کسی نمی بیند زدیوارها اسرارها

کدامین مدعی بود کز پس ظلمتها

بپا خاست گفت : هان...

منم آن راز خفته به سوی صبح روشن

منم آن نیمه جان پایبند به ارزشها

منم با این همه نا چیزی.

صداقت را کرده پیشه...

جانم را و روحم را دزدیدند عیارها...

ندانم در این نخلستان چرا تاریکی حکم فرماست؟!

چرا...

چرا امیدها رفته به نا امیدی پنهان؟!

از دل نامه خودم

 

نوشته شده در دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت