...دل نامه

،درد انتظار و غم هجران تو یار
 غصه ی این مرد غریب...
نقطه پرگار وجود...
خنده سیب و قهقه آخر شد
شمع سرای زندگی بی سر و پا
زندان وجود و سرمنشا ما
همه در اندوه تو به یکباره...
فنا شد ، خرد شد...
درد من امروز وفردا نشناسد،
سالهاست بر سرم جاریست...
اندوه من و تو...
سالهاست خون جگر می سوزاند و میمیراند این دلم را ،
که ای برده من از یاد
که ای گشته فراموشت به سخنانم
مگر من و تو باهم روزگاری نبودیم؟
 از سر لطف...
به همه...
به تو ...
به من...
نمی خندیدیم؟
مگر آن روز که تو رفتی زبرم...
باز هم نگفتم که تا هست شقایق...
زندگی باید کرد؟
پس چرا رفتی؟
رفتی و بر سر من...
جز آوارگی خیال...
چیزی از خود نگذاشتی
مگر از سر شوق به تو سالها نگفتم
لحظه ای با من باش
لحظه ای و فقط لحظه ای شد...
که به من نگریستی
بر من آلوده به دیدار،لحظه ای خندیدی
تو به من شوق را نه آنطور که باید
آنطور که می خواستی به فراموشی بسپردی
نه از این زندان دلم...
لحظه ای آزادم
نه از آن پاسبان نگاه...
لحظه ای راضی
پاکیم را به دیدار تو آلودم
عشقم را با دیدار تو از خاطر بردم
و باز هم تو به من خندیدی...
نوشته شده در چهارشنبه ٤ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت