...دل نامه

خبر دیدار، چو از راه رسید

پلک دل، باز پرید

 

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز

:

به چشم گفتم

باورت می شود، ای چشم به ره مانده خیس، که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است؟

چشم خندید به اشک گفت : برو

بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه، با توام کاری نیست

و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت، دگر اندیشه لرزش به خودت راه مده

وقت آن است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرتم را گفتم : زودتر راه بیفت

هر چه باشد بلد راه تویی

ما که یه عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی

و به لب ها گفتم : خنده ات را بردار، دست در دست تبسم بگذار

و نبینم که دگر تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی

:

بغض در راه گلو گفت

مرحمت کم نشود گویا با من بنشسته

دگر کاری نیست، جای ماندن چون دگر نیست از اینجا بروم

:

مژده دادم به نگاهم، گفتم

نذر دیدار قبول افتاده ست

و مبارک باشد، وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب

و تپش های دلم را گفتم

اندکی آهسته، آبرویم نبری! پایکوبی، ز چه بر پا کرده ی؟

پای بر سینه چنان طبل، نکوب

نفسم را گفتم

جان من تو دگر بند نیا

پای در راه شدم

دل به مغزم می گفت: من نگفتم به تو

آخر ، که سحر خواهد شد

هی تو اندیشیدی ، که چه باید بکنی

:

من به تو می گفتم

او مرا خواهد خواند، و مرا خواهد دید

:

سر به آرامی گفت

بین دل تو با دل او ، حرف صد پیوند است

آفرین پای عزیز، قدمت را قربان

تندتر راه برو، طاقتم طاق شده است

چشم برقی می زد

اشک بر گونه نوازش می کرد

لب به لبخند، تبسم می کرد

مرغ قلبم با شوق

سر به دیوار قفس می کوبید

تاب ماندن به قفس، هیچ نداشت

دست بر هم می خورد

نفس از شوق، دم سینه، تعارف می کرد

سینه بر طبل خودش می کوبید

:

عقل، شرمنده به آرامی گفت

راه را گم نکنیم

خاطرم، خنده به لب گفت: نترس نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست، کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد

چشم را، گریه شوق

قلب را، عشق بزرگ

سینه، یک سینه سخن

روح را، شوق وصال

لب، پر از ذکر حبیب

خاطر، آکنده ز یاد

.

کاشکی خاطر محبوب، قبولش افتد

کاش

.

.

آآآآه

چه رؤیای قشنگی دیدم

.

.

.

پلک دل باز پرید، خواب را دریابم

من به مهمانی دیدار تو می اندیشم

نوشته شده در جمعه ۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت