...دل نامه

زندگی آن عالمی نیست که از درون به آن نگاه میکنی...

من اعتراف میکنم که تازه فهمیدم که برای هر نگاه باید ساعت ها ایستاد و پرسید...

زندگی صبری جمیل است در برهه های زمان...

باید هر کس نهایت حرف دلش را بزند... زندگی در معنای رفتار و نگاه خلاصه میشود... و حتی سکوت بخش بزرگ آن را چپاول کرده... هر سکوت و هر نگفتن بیشتر از سالیان دراز نظر دارند...

اما حیف که نمی فهمیم... درگیر زمانیم در زندگی ... درگیر خودخواهی و گیر و داد حواس پرتی و فراموشی...

من امشب تاسف میخورم برای تمام سکوتهایی که نشنیدم و برای تمام سکوتهایی که نفهمیدند... 

امشب را به عزای سکوت مینشینم و به خودم بلند میگویم "بشنو و بفهم"!

یا گاهی فقط بنشین و بشنو...

بشنو که چگونه دختران پاییز آواز خزان سر میدهن و کلاغهای سیاه را به انبار دلشان دعوت میکنند که با انها هم صدا شوند... و من فقط سکوت میکنم... میبینم... و رد میشوم.

بشنو که زمستان سرد چگونه در گذشت و زمان سیاهی را به روی زغال نشاند... و من فقط رد میشوم... و صحنه را میبینم...

میبینم که زمانه چگونه چرخ زندگی را میچرخاند که نا خواسته میبردت به سوی آخری که هر لحظه تغییر میکند... و تو در این دنیای سیال مدام از سمت زیبایی و عاقبت نیک به سیاهی و لجن زار در حرکتی... و دوباره باز میگردی و قلبت به جای معرفت دچار کهولت میشود از این همه مسیر بی رسیدن.

و سکوت درب بلای عشق میتواند باشد یا رد بلای عشق. 

بیشترین سهم زندگی آنهاست که نمیبینی و در پس مرزهای وجودت در حال اتفاق  و در افکار تو فقط خیال میشوند.

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

هرچندی که روزگار بیشتر میگذرد با واقعیت زندگی بیشتر روبرو میشوم.... اینکه انسانها نیامده اند که بمانند... اینکه مرگ واقعیت دارد و در پی هر آمدنی رفتنی هست. اما هرچه بیشتر میگذرد اینکه چطوری آمده ام دیگر برایم چون سالهای کودکی سوال نیست... اینکه چطوری باید رفت و میروم مهم گشته... شاید برای اولین بار است که به این مسئله به صورت مهم تری فکر میکنم... اینکه چطور باید رفت؟ 

میترسم دم آخر انقدر در آرزوها و خواستنهای متنوابم غرق باشم که نتوانم در آخر به آنچه باید برسم... یا رسیده باشم...

تسلی خاطرم شاید امیدی باشد که همواره به صورت غیبی وجود داشته... امیدی که از جبهه بخشش  خداوندی به طرف دستگیری او رسیده... آخر زندگی جایی میرساندت که دیگر از بخشش گذشته و فقط نیاز داری تا کسی دستت را محکم بگیرد که در لب پرتگاه بایستی... شاید چه میدانم شاید حتی سقوط هم کرده باشم... اما تا وقتی بالای دستم را میبینم که کسی نظاره گری میکند چراغ امید خانه دلم کورسویش روشن میماند. 

چقدر ادبیات نخوانده در این دنیا وجود دارند که پیامشان صلح و دوستی و نیکی است... اما وجه خراب انسان چقدر او را به کثیفی های این دنیا عادت میدهد که زشتی ها را زیبا میبیند... و در منجلاب آن غوطه ور میشود و قلبش اینجاست که میمیرد... و دم آخر در خرابات از بین میرود و هیچ!

خدایا میترسم از زندگی که هر گوشه آن حادثه ای منتظر خوابیده  و مشغول خواب روزانه خود گشته... و باید با احتیاط از کنج هر کوچه گذر کرد که مبادا ناگهان خدای نکرده بیدار شودو گریبان روزگارت را بگیرد...

وقتی میبینی انسانها چقدر راحت از بین میروند... دلشان میمیرد... قلبشان میگیرد ... و روزگاران سیاه میشود...بیشتر میترسم...

میترسم که نارسیده بگندم در آب گند زمان. زمان چه ها که نمیکند... میتوان موسیقی را در زمان به زیبا ترین اصوات رساند اما همین زمان چقدر میتواند نفرت آور باشد که به منزلگهی میرساندت که دیگر خدا میگوید "تو بزرگ شده ای، حداقل این یکی را خودت تصمیم بگیر..." و تو گند میزنی و پشیمان برای بار صد هزارم به درگهش تضرع و زاری میکنی... گریه میکنی... در عذابی... در رنجی از اشتباهت... و چه بسا اشتباهت دامنگیر کس دیگری گشته...

اما او میخندد... ای بنده ی من باز هم نتوانستی... 

و تو خجلت زده می ایستی و نگاه میکنی در این بزرگی... 

وای از روزی که فقط شیشه را بشکنی و بروی... بدون اینکه نادم باشی و یا شرمگین...

ولی باز امید داشته باش... که رحیم و رحمان در دریای بخشش خود جلایت میدهد...

و من امشب را موسیقیی گوش میدهم از نوع آرام با صدای بلند در گوشم، و در نیمه شبی بهاری که سرما دارد اما سرمایش جان فزا نیست و ارام بخش است.... خسته ام از روزگاری که برایش مدام باید در تلاش بود، که تلاش خوب است چون امیدوارت میکند به چیزی که میخواهی... به عشقی که در دل داری... و پقدر دنیا کوچک است که در دل تو جای میشود... و شاید دلت چقدر بزرگ است که دنیا و مافوق آن را در آن جای میدهی... از خاطرات 27 سال عمر گذرانیده تا شوقهای سالهای نرسیده... و همه در یکتایی دلت جامع و کامل نشسته با انتظار... گذشته به انتظار قضاوت الهی و آینده به انتظار ایجادی با شکوه... و تو این قدرت را درای ای انسان که ایجاد کنی به طریقی که هرچه گذراندی را نیک کند و خوب... ببخشاید و به سرمنزل نیکی ره نماید.

والسلام.

الف.میم

پرتلند

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

من بهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو بهار
ناز انگشتای بارون تو، باغم می‌کنه
میون جنگلا طاقم می‌کنه
...
تو بزرگی مث شب،
اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مث شب.
خود مهتابی تو اصلآ، خود مهتاب
مث شب گود و بزرگی، مث شب.
اگه روزم که بیاد،
تو تمیزی مث شبنم مث صبح
تو مث مخمل ابری مث بوی علفی
مث اون ململ مه نازکی 
اون ململ مه که رو عطر علفا
هاج و واج مونده مردد
میون موندن و رفتن میون مرگ و حیات
...
مث برفایی تو.
اگه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه،
تو همون قلّه ی مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی
...
ناز انگشتای بارون تو، باغم می‌کنه
میون جنگلا طاقم می‌کنه

شاملو

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

یک سال دیگر گذشت از این ماجرای زندگی ما و همچنان به شکر خدا روزگارمان خوب است. 

نوشتن از یک سال گذشته شاید بسیار تلخ باشد اما باید دوباره این آخر سالی شروع کرد به ورق زدن روزگاری که رفتند و در خاطرات ماندند... سال عجیبی بود با شروعی عجیب... بسیار اتفاقات افتاد و خوشحالیم که همه اش از طرف خداوند شیرین شد بر لبمان... و به قولی خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری... دری که گشوده شد به روی زندگیم، دری است از درهای بهشت که در آن مهربانی و عشق جاریست در نهرهای روان دوست داشتنتش... 

گذشت هر آنچه گذشت با تمام شادی و غمش با تمام سختی و آسانیش... اما چقدر بزرگ شده ام؟ چقدر انسان تر شده ام؟ چقدر مهربان تر و متعهد تر شده ام؟ چند روز از این سال عاشق بودم؟ چند روز مهرورزیدم کادو خریدم یا کسی را خوشحال کردم یا انسانی را یاری؟

گذشت تمام گذشتنی ها...

اما سالی نیکو در پیش است به یاری حق... به یاری او که هرچه از دوست رسد نیکوست... 

سالی که در آن امیدی دارم که بعد از خدا به تمامی کسانی است که دوستشان دارم... از ته ته قلبم برایشان آرزوی سلامتی و شادی دارم... که باید شاد زیست و شاد بود... شادی خط اول دفتر عشقم باید باشد...

اما مهمتر از شادی تقسیم شادیست... که چقدر میتواند قشنگ باشد که کسی را بخندانی و شاد کنی و خوش باشی... که تمام عشق و شادی از مبدا ابدیست... 

در سال جدید علاوه بر خانواده مهربانم که انشالله همواره سلامت و شاد باشند... کسی را دارم که هر روز بیشتر مرا شاد میکند... دلم برای خنده هایش هر ثانیه  تنگ میشود... برای نوع تعریف کردنش که چگونه به شوق می آورد تمام ذرات وجودم را... انرژی میدهد به تمام وجود خسته ام از روزگار کار و درس... روحم را نوازش میکند از فواصل دور... که هرچه درد است از دوری است... اما چقدر زیبا دوری را با انرژی و خندان میسپارد به اهل فواصل و اندازه... امسال را سالی نیکو میکنم برایش...

اما بهار...

بهترین فصل من...

فصلی که روحم را زیر و رو میکند... جان تازه میدمد در نجواهای درونم... و چقدر حقیر  و درشت است پاییز ... در قبال این نازک آرای روحانی من... که لطیف است... تازه است... بوی ریحانه اش مشامم را نوازش میدهد و مستت میکند... 

همه چیز عجیب زیبا میشود... حتی زمین به این عظمت تکان میخورد و خستگی خواب زمستانه اش را در می آرد...

من همواره عاشق بهارم... که آن را مدیون کسی هستم که بهار را به من شناساند... باید پابه پای بهار راه بروی تا درکش کنی...

کمتر از 10 دقیقه به سال تحویل... و این آخرین پیام سال 1393 و آغاز دل نامه در سال 1394 با کلی تغییرات خوب انشالله در زندگی که بازتابی زیباتر داشته باشند در دل نامه....به یاری خداوند منان و سلامتی و شادی انشالله.

انشالله در سال جدید خدایی تر باشیم...

نوشته شده در شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

داشتم در مورد هفت شهر عشق عطار نیشابوری جستجو میکردم که به این مطلب رسیدم... دیگر بهتر از این راه چیست واقعا؟
فقط باید رفت...
گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

وادی اول:طلب

 ملک اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت درباختن

در میان خونت باید آمدن

وز همه بیرونت باید آمدن

چون نماند هیچ معلومت به دست

دل بباید پاک کردن از هرچه هست

چون دل تو پاک گردد از صفات

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

 

وادی دوم:عشق

 کس درین وادی بجز آتش مباد

وان که آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو و سوزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان

درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

 

وادی سوم:معرفت

 چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

بازیابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا بر او گلشن شود

مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره ای جز دوست او

 

وادی چهارم:استغنا

 هفت دریا یک شَمَر اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده ای است

هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

 

وادی پنجم:توحید

 رویها چون زین بیابان درکنند

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام

آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

 

وادی ششم:حیرت

 مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر ماند و گم کرده راه

گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟

نیستی گویی که هستی یا نه ای؟

در میانی یا برونی از میان؟

برکناری یا نهانی یا عیان؟

فانیی یا باقیی یا هردویی؟

یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"

گوید:"اصلا می ندانم چیز من

وان "ندانم" هم ندانم نیز من

عاشقم اما ندانم بر کیم

نه مسلمانم نه کافر پس چیم

لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

 

وادی هفتم:فقر و فنا

 بعد از این وادی فقر است و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

گنگی و کری و بیهوشی بود

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

نگاه کن که امروز،

چگونه دختر آفتاب به مغرب زمین،

زادگاه عشق رجوع کرده....

نگاه کن که چگونه عشق...

گرمای آفتاب را تحت الشعاع قرار داده...

ببین که زیبای من...

پرده از چهره گشاده.

چقدر حرمت دارد این عشق...

که از پس تصویرش...

زمین و زمان به تکاپوی رسیدن میافتاد.

عشق زاده محبتی است دوست داشتنی...

و تو...

این محبت را با نگاهت در دل میکاری...

الف.میم

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

ما در حریم رخ یار جلوه گم کردیم...

عاشقی که در هفت آسمان عشق دل به ره سپارد،

قدم بردارد در پله های صعود...

به سوی نور های هفت هزار ساله هفت هزار ستاره رخشان.

صلابت پیدا میکند این "عشق" وقتی گرد زمان بر روی آن مینشیند... 

سنگین میشود از تجربه ها،

و در این ره آغاز، چون فرش ابریشم ریز بافتی، محصور میکند دیدگان را...

و هرچه بیشتر پیش میروی گره های زربافت آن بیشتر در تار پود جانت می تنند...

و تو به ناگاه عاشق میشوی...

عاشقی زرین و زیبنده...

نازک و زیبا، ظریف و با وقار.

چون دلت حریرش از طلای عشق شد... 

پرده بندازد که "گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش"

او آبستن عشق میشود

و پرده طلا را میکشد...

تا خود را برای تولدی دوباره آماده کند...

و رسیدن تو، پرده دل را کنار زند...

و تو داخل میشوی...

و به ناگاه شکوه دل به سماء خبر دهد که طاقت این دل تمام گشته...

و تو مجنون میمانی در دل یار...

تا از لقاء تو

عشقی متولد شود.

عشقی زرین!

عشقی زیبا!

عشقی که هفت آسمان به نوشتن روایت او مشغول میشوند.

و تو به ناگاه میشوی فرشته نگهبان این عشق.

و چون به خود بنگری

میبینی که تو خود هفت آسمانی که در ره عشق...

مسیر را فرش کردی برای عاشقی.

و گنبد این هفت آسمان، گشته طلایی از محبت عشقت.

و تو خورشید میشوی...

میسوزی تا از فروغت دیگران آرام باشند...

و تو امید میبخشی و امیدوار میمانی...

عشقت بزرگ میشود...

به آسمان تو نگاه میکند،

و پا در ره هفت آسمان میگذارد.

حریر دلش منتظر طلایی شدن میماند...

و روزی میرسد 

که رسالتت را انجام دادی.

باید بروی...

و...

میروی...

تا ستاره میشوی.

الف.میم

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

 چقدر سبکبال می آیی... 

در موطن قوطه ور میشوی و می شتابی به سوی آغاز.

در نبودت چقدر زیباست رصد کردن از مسافتهای دور...

از دورهای نا رسیده و از آغاز های منتظر.

الف.میم

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

قدری مجال برای غزل بگذار که دلم عاشقانه تنگ شد... در خود میغلتم در انزجار افکارم ....سایه روحم را میکشم بر روی دیوار بلند دلتنگی و ندیدن...

آه ...

چقدر بد بازی میکند با دلم این روزگار ملول...

میکشد آه از قلبم به فغان تو... به نبودت قسم خالی میکنم جایت را در بر این همه حضور سرد...

سنگین میشود فضا در نبود لبخندت و من در این سنگینی با یاد تو آرام میشوم... در کنج خراب این خانه پرده های دل را چقدر بی مهابا پاره میکنم... من چقدر دیر بزرگ میشوم... و شاید هیچ بزرگ نشدم...

برگرد که این فاصله ها منت میکشند به قدومت که پای بگذاری بر این سرزمین. به این سرای که دل خسته میکند و روح را آزرده... 

و تو تنها نور امید من، بازگرد ... که هر چه فاصله ها کمتر شود دلم ارام تر گیرد... 

برگرد ای نادیده رنج من، ببین که چگونه ملولم در این خرابات روزگار می گذرانم...

دی باز رفتم به کوی دولت یار اما حیف... که از آن همه دولتشاهی همگی به جز رد پای دوست نمانده هیچ نشان... هرروز انتظار میکشد چشمم به در برای تو ...

وجودت که می آید از درب این چلله نشین.

و می آیی به زودی...

بازگرد...

 الف.میم

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

آفتاب را در مشرق بگیر در آغوشت و فکر هیچ چیز را مکن...

عاشقانه گرمای دلت را رهسپارش کن که اینجا مردی تنها منتظر ایستاده تا طلوع خورشید را ببیند...

هر روز از پنجره کوچک اتاق، از پس آن کوه بلند...

از زیر پای درختان کاج ،

گرمای صورتت را خورشید به عاریت برایم می آورد و مانند زرین دانه ها در هوای دلم معلقشان میکند...

دلم را روشن میکنم هر روز به این آفتاب

و گرم می کنم از این نشانه طلایی...

مینگرم بر آسمان در طول روز تا مبادا غافل شوم از شمیم وجودت در دور دست...

و در غروب هر روز...

به غضه مینشینم به ودای آفتاب...

تاریکیش را نشان ازدر آغوش گرفتن تو میبینم

که محکم در آن سر کره خاکی در آغوش میکشی اش

تا مبادا چشم نا محرم به کسوف دچارش کند.

من از آفتاب دوست داشتن صحبت میکنم...

که گواراری وجود میشود هر روز صبح

و روز به روز دوست داشتنی تر.

الف.میم


 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

رازِ امشب، سخن عشق بود

کاش گوشِ شنوایی مابین بود

راز گوییم و خود آزاریم همی

کاش اندک سحری نزدیک بود

باد مویه کند و سیرِ آفاق دلم 

از نگرانِ چشمانِ ترم ابر بود

 حادثِ دلِ ما را به اسیری بردند

ای وای زمانه عجب بی رحم بود

ما نگنجیم دگر به آوای زمان

کین جامه پوسیده چقدر تنگ بود

ترک معصیت کردیم در این ره اما

هرچه کردیم تقدیر ما در اوهام بود

به وصال دل ندادیم هنوز هرچند

این دل از آغاز دل باخته بود

 الف.میم

دی ماه 

نوشته شده در جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

  تا با تو بگویم غم شب های جدایی

  بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان

  من عودم و از سوختنم نیست رهایی

  تا در قفس بال و پر خویش اسیرست

  بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی

  با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست

  تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

  عمری ست که ما منتظر باد صباییم

  تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی

 ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای

 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی

  افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع

  در اینه ات دید و ندانست کجایی

  آواز بلندی تو و کس نشنودت باز

  بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی

  در اینه بندان پریخانه ی چشمم

 بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی

  بینی که دری از تو به روی توگشایند

  هر در که براین خانه ی ایینه گشایی

 چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست

  خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

سایه 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی

  تا با تو بگویم غم شب های جدایی

  بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان

  من عودم و از سوختنم نیست رهایی

  تا در قفس بال و پر خویش اسیرست

  بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی

  با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست

  تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

  عمری ست که ما منتظر باد صباییم

  تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی

 ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای

 بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی

  افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع

  در اینه ات دید و ندانست کجایی

  آواز بلندی تو و کس نشنودت باز

  بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی

  در اینه بندان پریخانه ی چشمم

 بنشین که به مهمانی دیدار خود ایی

  بینی که دری از تو به روی توگشایند

  هر در که براین خانه ی ایینه گشایی

 چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست

  خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

سایه 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم

هم بی‌دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم

صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی

با این همه علت‌ها در شنقصه پیوستم

گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما

چون بوی توام آمد از گور برون جستم

آن صورت روحانی وان مشرق یزدانی

وان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم

خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزد

گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم

چون عربده می کردم درداد می و خوردم

افروخت رخ زردم وز عربده وارستم

بس جامه برون کردم مستانه جنون کردم

در حلقه آن مستان در میمنه بنشستم

صد جام بنوشیدم صد گونه بجوشیدم

صد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم

گوساله زرین را آن قوم پرستیده

گوساله گرگینم گر عشق بنپرستم

بازم شه روحانی می خواند پنهانی

بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم

بابست توام جانا سرمست توام جانا

در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم

چست توام ار چستم مست توام ار مستم

پست توام ار پستم هست توام ار هستم

در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی

چون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم

مولانا

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

 

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام، همدم شبم یارِ آنچنان است

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد

ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است

 ای باران ای باران از غصه ام آگاهی

بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی

بگو به خاکم نشینه ماهی میباری بر مزارش

خوش به حالت که بارانی 

از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی

بوی ماهم کشان ابرِ خاکش، ابرِ باران

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

ماه می گوید حسین

با آه می گوید حسین

آیه آیه حضرت الله می گوید حسین

یار می گوید حسین دلدار می گوید حسین

فاطمه بر مرتضی غم خوار می گوید حسین

داد می گوید حسین

فریاد می گوید حسین

در میان سجده اش سجاد می گوید حسین

رود می گوید حسین

معبود می گوید حسین

دختری در شعله و در دود می گوید حسین

داد می گوید حسین

بیداد می گوید حسین

خسته در خون قاسم داماد می گوید حسین

یاس می گوید حسین

احساس می گوید حسین

در کنار علقمه عباس می گوید حسین

مشک می گوید حسین

با اشک می گوید حسین

نهر علقم با دو چشم اشک می گوید حسین

تیر می گوید حسین

شمشیر می گوید حسین

بین خیمه اصغر بی شیر می گوید حسین  

نوشته شده در شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۳ساعت ۳:٥٧ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

آدمها فراموشت میکنند... هروقت به امید کسی بودی، منتظر شکستنت هم باش... بدجور میشکنند... بد تر از آن، کسانی هستند که خوی شیطانی دارند و منتظر دیدن تخریبت...

مادامی که دل بستی شکستنی هستی... 

مادامی که شکستنی باشی عاشقی و در مانده که خوب است.

اما بدان که قصه و افسانه زیبای عاشقی همواره جاریست چه باشی و چه نباشی...

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

 نبودنها بسیار ارزشمندتر از بودنها هستند... چون بودنها را با ارزش میکنند...
چیزی که از بین رونده باشد در نهایت وجود ندارد و نیست... پس چقدر زیباست نبودن.
نبودنی که با جا گذاشتن بزرگی برای بود ها بوجود می آید بس گرانبهاست.
همه این روز ها میپرسند از من که چرا در تنهایی عمر میگذرانی...
نمیدانند که تنهایی تفکر می آورد... و تفکر ،ترس و آرامش و در نهایت سنگینی...
گاهی شده است که نمیدانم اما حس دوگانگی دست میدهد که من
 کسی هستم که خودم را از بیرون میبینم... 
و نه متعلق به دستم هستم و نه پا و نه وجودم...
 من در نهایت از این همه شاکله بیرون می آیم و رها میشوم... 
روزی میرسد که برای همیشه باید رها کرد...
تمرین خوبی است رها کردن هرچه در اطراف هست، دل نبستن و دل نسپردن...
و عبور از هر چه لا هو است.

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

موج عشق تو اگر شعله به دل ها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد

گیسوان تو شبیه است به شب؛ اما نه،
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد!

خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد

عقل یکدل شده با عشق، فقط می‌ترسم
هم به حاشا بکشد، هم به تماشا بکشد

زخمی کینه من! این تو و این سینه‌ من
من خودم خواسته ام کار به اینجا بکشد

یکی از ما دو نفر کشته به دست دگری است
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد

فاضل نظری

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

امیر المومنان علی علیه السلام در چاه گریه میکردند که کسی صدایشان را نشنود... این دگر چه نمایشی است که حسین علیه السلام را هر ساله هم پیمان با یزیدیان میکشیم و برایش گریه میکنیم... یزیدیان کشتند و بعد گریستند... ما میگرییم و می کشیم... بدون آنکه حتی ذره ای نسبت به سالهای قبل تغییر کنیم... حسین را بشناسیم...

حق داریم...

ما بت پرستانیم که از انسانها بت میسازیم... می پرستیمشان و ابراهیم درونمان را بر دیوار ترس زنجیر کرده ایم...

از حسین علیه السلام در مقابل خدا شریک ساخته ایم... ما حسین را نشناخته برایش گریه میکنیم؟

نمیدانم...

پرتلند

یازدهم آبریزان

مصادف با هشتم محرم الحرام

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت