هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، از پیاش بروید، نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. سهراب ببین خدا اینجا نیست...! وقتی که می خوای که باشه، ولی نیست! ببین خدا اینجا بود،رد پاش روی زمین خاک خورده دلم هست، ولی دیگه نیست! ببین! خدا اینجا نیست! خدا دلیلی نداره اینجا باشه... وقتی که همه هستن و همه چیز هست... ببین! خدا اینجا نیست! وقتی که دغدغه ات غیر خداست... دیگه نیست! ببین! ببین! خدا اینجا نیست! خدا دیگه جاش نمیشه اینجا... از بس که تنگ و تاریک و کثیف شده اینجا... ببین! تورو به خدا ببین...! خدا اینجا نیست! کی گفته خدا همه جا هست؟ ببین اینجا نیست! خدا شاید توی دل کسی دیگه است... که مخلصه... که آدمه... ببین خدا اینجا نیست... اینجا همه چیز و همه کس هست... الی خدا. خدا نیست. خدا نیست. خدا نیست... خدایا حالا که نیستی پس بذار من تو دلت باشم... آخه دل تو انقدر بزرگه که جا برای همه داره... حتما همینجوره... ببین...! من تو دل خدا ام! خدایا شکرت من عاشق این شعر حافظم... واقعا چقدر شیوا و روان و به روز سخن میگفته حافظ... انگار که همین دیروز این سخن سروده شده در نظربازی ما بیخبران حیرانند من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه میگردانند عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند اینجا برای از تو نوشتن هـوا کم است دنیا برای از تـو نوشتن مـرا کم است اکـســـــــــــــــــــیــر مـن، نه اینـکه مــرا شعـــر تازه نیست من از تو می نویسم واین کیمیا کم است سرشارم از خیال ولی کفاف نیست در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است گاهی تو را کنار خود احساس می کنم اما چقـــدر دلخـوشــی خوابها کم است خون هرآن غزل که نگفتم بپای توست آیا هنوز آمدنت را بهـــــــــــا کم است؟ داشتم دل نوشته های ناچیز خودم را مرور میکردم که به یک نکته جالب رسیدم و آن هم این که انسانها چقدر احمقانه عشق خود را خدای خود می کنند. شاید هم درستش همین است که خدایی که عشق را از خود آفرید وجودش را درون آن گذاشت تا وقتی آدمها عاشق میشوند مشرک جسمانی شوند. و تجلی زیبایی معنوی خدارا با دلشان ببینند. خدایی که عشق را آفرید عقل را نیز خلق کرد تا وقتی انسانها عاشق میشوند شرکش فقط برای خود عشق باشد و نقطه عقل را کور کند و پای محبت را باز کند. اما شرک برای خدا چقدر زیباست. وقتی که اینگونه عاشقانه مشرک شوی و عشق را با قلبت لمس کنی و مشرکانه از خدا دور باشی و نزدیک. اما گویند خدا از رگ گردن هم نزدیکتر است. پس چگونه میشود مشرکانه عشق ورزید و زیبا بود؟ زیبایی که خدا خلق کرد ظاهری بود اما خدا ظاهری ندارد که زیبا باشد... خدایی که هست اما نیست. مانند هویتی است که این روزها دنبالش می گردیم. جایی که همه جاست اما نیست. یعنی بی هویتی کامل در دست ساختهای بشر. و بشر باز هم چقدر احمقانه عاشق بی هویتی میشود. که دوست دارد اینجا باشد و زندگی کند و عشق بورزد و دور شود و غم داشته باشد و همچنان دوست دارد باشد و باشد و باشد... تسلسی که بودنش را مدیون انسان است و انسان را به درون میکشد و انسان مشتاقانه درونش را می شکافد میرود و باز میگردد و باز هم میرود و تجربه ای میشود برای تجربه های پیشین و پسین او... و باز هم انسان ساکن و ساکت هم مجازات میشود مجازات سکوت و سکونش را میکشد. هر موجود ساکن و ساکت به دلیل آنکه هست پس بقا دارد و زمان از روی آن می گذرد و چون زمان در جریان است پس حرکت دارد و در تسلسل حرکت ساکن است و همزاد حرکت سرعت است که با سرعت ساکن است. و این است درد دنیای مادی... که باید باشی ... در غم ، تسلسل ، شرک و... چنان از خود بی خبرم که نشناسم پا ز سرم نه پیدا در چشم منی نه پنهانی از نظرم رخ چنان نمودی ای ساقی که بردی از دستم جرعه ای چشیدم از جانت که تا هستم، مستم خود ندانم از چنین جامی چه حالی هستم دانم اینقدر که از قید دو عالم رستم چنان از خود بی خبرم که نشناسم پا ز سرم نه پیدا در چشم منی نه پنهانی از نظرم به خود می بالم اگر چو خاک ره کنی پامالم گر نفسی تو به درد دلم برسی بی خبری ز چه از مشت پری در قفسی مهر و وفا کن که صفا جور و جفا دیده بسی چنان از خود بی خبرم که نشناسم پا ز سرم نه پیدا در چشم منی نه پنهانی از نظرم چه در دل من چه در سرتو من از تو رسیدم به باور تو تو بودی و من به گریه نشستم برابر تو بخاطر تو به گریه نشستم بگو چه کنم با تو شوری در جان ، بی تو جانی ویران از این زخم پنهان ، می میرم نامت در من باران ، یادت در دل طوفان با تو امشب پایان می گیرم نه بی تو سکوت ، نه بی تو سخن به یاد تو بودم ، به یاد تو من ببین غم تو رسیده به جان و دویده به تن ببین غم تو رسیده به جانم بگو چه کنم با تو شوری در جان، بی تو جانی ویران از این زخم پنهان می میرم سروده عبدالجبار کاکائی می روم در ایوان، زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی گل لبخندی چید خواهرم تکه نانی لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری شعر زیبایی خواند :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی زندگی فاصله آمدن رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این هیچ!!! زندگی ، وزن شاید این حسرت شعله گرمی امید زندگی در همین زندگی شوق رسیدن فردایی است، که تو نه در دیروزی، ظرف امروز، پر از شاید این خنده که آخرین فرصت زندگی یاد غریبی به جا می ماند زندگی ، سبزترین زندگی، خاطر زندگی، حس زندگی، باور زندگی، ترجمه زندگی فهم زندگی، پنجره ای تا که این پنجره آسمان، نور، خدا، فرصت بازی این در نبندیم به پرده از ساحت دل رو به این پنجره، زندگی، رسم وزن خوشبختی من، زندگی، شاید شعر چای مادر، که مرا نان خواهر، که به زندگی شاید آن زندگی زمزمه پاک زندگی ، خاطره لحظه آمدن و رفتن من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم مولانا یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت 
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بالهایش شما را در بر میگیرد، تسلیمش شوید،
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروحتان کند.
وقتی با شما سخن میگوید باورش کنید،
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد، همان گونه که باد شمال باغ را بیبر میکند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان میگذارد، به صلیبتان میکشد.
همان گونه که شما را میپروراند، شاخ و برگتان را هرس میکند.
همان گونه که از قامتتان بالا میرود و نازکترین شاخههاتان را که در آفتاب میلرزند نوازش میکند، به زمین فرو میرود و ریشههاتان را که به خاک چسبیدهاند میلرزاند.
عشق، شما را همچون بافههای گندم برای خود دسته میکند.
میکوبدتان تا برهنهتان کند.
سپس غربالتان میکند تا از کاه جداتان کند.
آسیابتان میکند تا سپید شوید.
ورزتان میدهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود میسپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، نانی شوید.![]()
![]()

![]()

![]()
![]()

گلهای خانه تو را می شناسند
و با طنین خوش گام تو آشنایند
وقتی به سروقتشان می روی
وقتی که با ناز
دستی به روی سروگوششان می کشی
یا آبشان می دهی
هم ساقه های بنفشه
با احترام و تواضع
سر در گریبان فرو می برند
هم حسن یوسف
تمام جمال خودش را نشان می دهد
هم شمعدانی
با مهربانی
دستی برایت تکان می دهد
حتی گل کاغذی هم
با گام موسیقی خنده هایت
در دفتر شعر من می شکوفد![]()

![]()
نه در باد و نه در فانوس
دیگر ندیدمت
مثل هزار حرف دیگر
هزار مسئلهی مشکل
حتی نه بر پلک پروانه
نه در تخیل باد!
پس چه میبایست!؟
ندیدمت دیگر!
حالا چه کنم؟
چشمهای همهی مردگان
مرا مینگرند!
سید علی صالحی![]()

![]()

![]()
تا بپرسم از خود
در دست
،هدیه اش داد به من
آورد ، آمد آنجا
آورد، تکیه بر پشتی داد
، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
است که در ما جاریست
و رفتن ماست
کردن در این رود است
رود به دنبال چه می گردد؟
نگاهی است که در خاطره ها می ماند
بیهوده که بر دل داری
تو را،خواهد کشت
اکنون است
به همان
نخواهد آمد
و نه در فردایی
بودن توست
امروز، دریغش کردی
همراهی با، امید است
است که در سینه خاک
آیه ، در اندیشه برگ
دریایی یک قطره، در آرامش رود
شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
روشن خاک است، در آیینه عشق
نفهمیدن هاست
باز، به دنیای وجود
باز است، جهانی با ماست
عشق، سعادت با ماست
پنجره را دریابیم
نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
برگیریم
با شوق، سلامی بکنیم
پذیرایی از تقدیر است
وزن رضایتمندی ست
پدرم بود که خواند
گرم نمود
ماهی ها داد
لبخندی ست، که دریغش کردیم
حیات ست، میان دو سکوت
آمدن و رفتن ماست
ما، تنهایی ست![]()

وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم
ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم
وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم
ای بیکسان ای بیکسان جاء الفرج جاء الفرج
هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم
ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من
صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم
زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم
ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما
خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم
تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی
سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم
من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم
من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم
ای سردهان ای سردهان بگشادهام زان سر دهان
تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم
ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان
آن دم که ریحانهات را من جفت نیلوفر کنم
ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی
چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم
ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی
حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم![]()

دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن «من بیگانه» نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
![]()

گفتم:
- «این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟ ...»
گفت:
- «صبرى تا کران روزگاران بایدش
تازیانه رعد و نیزه آذرخشان نیز هست،
گر نسیم و بوسه هاى نرم باران بایدش...»
گفتم:
- «آن قربانیان یار، آن گل هاى سرخ؟ ...»
گفت:
- «آرى...»
ناگهانش گریه آرامش ربود؛
وز پى خاموشى توفانیش
گفت:- «اگر در سوگشان
ابر شب خواهد گریست،
هفت دریاى جهان یک قطره باران بایدش.»
گفتمش:
- «خالى ست شهر از عاشقان؛ وینجا نماند
مرد راهى تا هواى کوى یاران بایدش.»
گفت:
- «چون روح بهاران آید از اقصاى شهر،
مردها جوشد ز خاک،
آنسان که از باران گیاه؛
و آنچه مى باید کنون
صبر مردان و دل امیدواران بایدش.»![]()

من شاهباز ملک لافتایم
فضل و شرف همین بس است برایم
که خادمم به درگه حسینی
والله ان قطعتمو یمینی
خدمتگزار زاده بتولم
من باغبان گلشن رسولم
زفسردگی گلشنش ملولم
دارم دل شکسته و غمینی
والله ان قطعتمو یمینی
سقای تشنگان بی پناهم
دشمن اگر چه گشته خار راهم
من یک تنه حریف این سپاهم
والله ان قطعتمو یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
افتاده ام کنار آب لغزان
آیم بر آب و قلب من فروزان
در آب و آتشم چو شمع سوزان
سوزم ز خاطرات آتشینی
والله ان قطعتمو یمینی
یا رب مددکن این فرس برانم
وین آب را به خیمه گه رسانم
دیگر چه غم که بعد از آن نمانم
جانم فدای عشق نازنینی
والله ان قطعتمو یمینی
در خاک و خون دلم از این غمین است
که از عطش لب تو آتشین است
دستم جدا فتاده بر زمین است
در فرق من عمود آهنینی
والله ان قطعتمو یمینی
والله ان قطعتمو یمینی
انی احامی ابدا عن دینی
حبیب الله چایچیان
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


