شاملو نمی دانم چرا این روزها همش دلم میخواد که اینجا بنویسم... امروز با این پست سومین پستیه که اینجا میره بالا.. چه کنیم؟ همین یک صفحه نا محدود و همین یک رفیق شفیق برام مونده که باهش حرفی بزنم... خیلی سخته البته بخوای هرچی حرف توی زندگیت داریو بریزی اینجا و دوست و ناآشنا بخونن...یه جورایی نا پسنده... آدم خوبه همیشه یه چیزی برای خودش داشته باشه که فقط مال خودش باشه... ولی گاهی انقدر پر میشم که سر ریزم میشه این وبلاگ. چند وقتی بود که میخواستم ببندمشو به قول دوستان عرب خلاص!! ولی دیدم حیفه... سه سال خاطره بلکم بیشتر... یادمه قبلا هرچی مینوشتم بعد از مدتی پاره میکردم میریختم دور. ولی اینجا نمیشه چیزیو از ناراحتی پاره کرد... غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را بر سر سفره رنگین خود بنشانمت، بنشین! غمی نیست. این پرستوییم با روح و روان ما بدجوری بازی میکنه. میگیره ولم نمی کنه...همواره چون من نه ... فقط یک لحظه خووب من بیاندیش... انقدر پیچیده شدم که خودمم از خودم این روزها سر در نمیارم... گاهی انقدر جو گیر میشم که کلا بی خیال هرچی بد بختیه میشم و دور از جون مثل دانکی کار میکنم که شب از شدت خستگی رو به موت میشم. گاهیم مثل این دو روز نه... بد جور بالا پایین میشم... یه جورایی خسته شدم. بدترین چیزی که میتونه اتفاق بیافته اینه که آدم احساس کنه که هیچ هدفی نداره... ای بابا چی دارم میگم... در گیری من همش این اولویت بندیهاست... محدوده هاست. بی خیال اصلا این همه تا الان حرف زدیم چی شده که حالا بخواد اتفاق خاصی بیافته؟ یا حق خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بیخبر نرود طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی سواد دیده غمدیدهام به اشک مشوی که نقش خال توام هرگز از نظر نرود ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود مکن به چشم حقارت نگاه در من مست مـــن گــــــدا هــوس ســــــروقامتی دارم که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید بیار باده و اول به دست حافظ ده به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود شب سردی است و من افسرده سهراب سپهری امشب اینجا دوبار آپلود شد... یدونه مطلب دیدم خوشم اومد گفتم حیفه اگه نذارمش ... احتمالا قبلا دیدینش اما خیلی دلنشین و زیباست. آدم رو متوجه و محو یک نفر و یک چیزی میکنه که خودتون باید متوجه اش بشید قابل گفتن نیست... پرسیدم........ چطور بهتر زندگی کنم؟ با کمی مکث جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای بینداز شک هایت را باور مکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن زندگی شگفت انگیز است در صورتی که بدانی چطور زندگی کنی مهم این نیست که قشنگ باشی..... قشنگ این است که مهم باشی.!حتی برای یک نفر. من تمنا کردم که تو با من باشی حمید مصدق دستت را به من بده من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد فریدون مشیری گل از تراوت باران صبحدم، لبریز هوای باغ و بهار از نسیم و نم لبریز صفای روی تو ای ابر مهربان بهار که هست دامنت از رشحه ی کرم لبریز هزار چلچله در برج صبح می خوانند هنوز گوش شب از بانگ زیر و بم لبریز به پای گل چه نشینم درین دیار که هست روان خلق زغوغای بیش و کم لبریز مرا به دشت شقایق مخوان که لبریز است فضای دهر ز خونابه ی رستم، لبریز ببین در آینه ی روزگار نقش بلا که شد ز خون سیاووش، جام جم لبریز چگونه درد شکیبایی اش نیازارد دلی که هست به هر جا ز درد و غم لبریز فریدون مشیری هرانسان برای خودش یک معدنی است .واگرملّتی این توانائی راپیداکرده باشدکه بتواندازانسانهایش استفاده کندوآنهارابسازد،گرچه آن ملّت هیچ چیزنداشته باشد،ولی همه چیزدارد..علت برتری علم به ثروت دراین است که علم یعنی انسان ،علم عاملی است که انسان رامیسازد..سعادت ملّتهافقط به داشتن یک چیزاست:داشتن انسانهای ساخته شده .. چقدر ساده و بی پالایش دل میبندیم. ندیده و نشناخته... فقط با چند کلام... به خاطر هم بودن چقدر ساده است. اما من نمی دانم مشکل دوری در چیست... که نمیتوانیم با هم باشیم. بزرگ باش! It’s so hard to explain بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار سهراب سپهری خیال آمدنت دیشبم به سر می زد این روزها انقدر کار دارم که رسما هیچ کار مفیدی انجام نمیدم... چند وقتی میشد که می خواستم یک بخش یا تگی اینجا تحت عنوان نظرات خوانندگان یا پست خوانندگان درست کنم و توش نظراتی رو که در قالب شعر و مطلب خوندنی برای پستهای دل نامه دوستان لطف کردند و گذاشتم بگذارم... همین یا حق
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من
اینگونه
گرم و سرخ:
احساس میکنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمهی خورشید
در دلم
میجوشد از یقین؛
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهی این شورهزار یأس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
میروید از زمین.
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکههای آینه لغزنده تو به تو!
من آبگیر صافیام، اینک! به سحر عشق؛
از برکههای آینه راهی به من بجو!![]()

![]()
![]()
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر ارم از دل
وای ، این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک ، غمی غمناک است![]()
![]()
تو به من گفتی هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ان هرگز کشت
![]()
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته! با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.![]()

که چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهلترین کارست
ونمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین در مرا سخت می آزارد![]()

![]()
***وبایدبدانیم که مسئولیت ساختن خودمان باخودمااست نه باکس دیگر.***
دردرجه اول مسئول ساختن خود،دردرجه دوم مسئول ساختن عائله خودش ودردرجه سوم مسئول ساختن جامعه خودش است ..هرملّتی خودش مسئول خودش است.
((ازکتاب آشنائی باقرآن))![]()
![]()
نه در زبان مردمان؛
که روزگار ،
مجیزگو ،
بسیار دارد !
بزرگ باش
در ذهنشان؛
اندیشه ها،
صریحند و راست گفتار !![]()
What I’m feeling
But I guess it’s ok
Cause I’ll keep believing
There’s something deep inside
Something that’s calling
It’s calling you and I
It’s taking us up high
Healing, a simple act of kindness brings such meaning
A smile can change a life let’s start believing
And feeling, let’s start healing
Heal and you will be healed
Break every border
Give and you will receive
It’s Nature’s order
There is a hidden force
Pulling us closer
It’s pulling you and I
It’s pulling us up high
Healing, a simple act of kindness brings such meaning
A Smile can change a life let’s start believing
And feeling, let’s start healing
Hearts in the hand of another heart and in God’s hand are all hearts
An eye takes care of another eye and from God’s eye nothing hides
Seek only to give and you’ll receive
So, heal and you wïll be healed![]()
از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد
در این بهار ای صنم بیا تو آشتی کن
که جنگ وکین با من حزین روا نباشد
صبحدم بلبل - بردرخت گل
به خنده می گفت:
نازنینان را، - مه جبینان را
وفا نباشد
اگر که با این دل حزین تو عهد بستی
عزیز من با رقیب من چرا نشستی
چرا عزیزم دل مرا زکینه خستی
بیا در برم از وفا یک شب ای مه نخشب ، بت بهاری
تازه کن عهدی که بر شکستی![]()
![]()

آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسید به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی
خانه دوست کجاست![]()
نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



