...دل نامه

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد، ‌از پی‌اش بروید،‌
هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش شما را در بر می‌گیرد، ‌تسلیمش شوید،‌
گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌تان کند.
وقتی با شما سخن می‌گوید باورش کنید،‌
گرچه ممکن است صدای رؤیاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌بر می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرتان می‌گذارد، ‌به صلیبتان می‌کشد.
همان گونه که شما را می‌پروراند، ‌شاخ و برگ‌تان را هرس می‌کند.
همان گونه که از قامت‌تان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هاتان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هاتان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، شما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبدتان تا برهنه‌تان کند.
سپس غربال‌تان می‌کند تا از کاه جداتان کند.
آسیاب‌تان می‌کند تا سپید شوید.
ورزتان می‌دهد تا نرم شوید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس خداوند، ‌نانی شوید.

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

سهراب

نوشته شده در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

 

به من تکیه کن !
من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو درآن از هراس بیاسائی ! تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند ! تمام بودن خود را زانوئی میکنم تا بر آن به خواب روی ! خود را , تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی , از آن برگیری , هر چه بخواهی از آن بسازی , هر گونه بخواهی باشم ! از این لحظه مرا داشته باش!
نوشته شده در سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

ببین خدا اینجا نیست...!

وقتی که می خوای که باشه، ولی نیست!

 ببین خدا اینجا بود،رد پاش روی زمین خاک خورده دلم هست، ولی دیگه نیست!

ببین! خدا اینجا نیست!

 خدا دلیلی نداره اینجا باشه... وقتی که همه هستن و همه چیز هست...

ببین! خدا اینجا نیست! وقتی که دغدغه ات غیر خداست... دیگه نیست! ببین! ببین! خدا اینجا نیست!

خدا دیگه جاش نمیشه اینجا... از بس که تنگ و تاریک و کثیف شده اینجا...

ببین!

 تورو به خدا ببین...!

خدا اینجا نیست!

کی گفته خدا همه جا هست؟

ببین اینجا نیست!

خدا شاید توی دل کسی دیگه است...

که مخلصه... که آدمه...

ببین خدا اینجا نیست... اینجا همه چیز و همه کس هست... الی خدا.

خدا نیست. خدا نیست. خدا نیست...

خدایا حالا که نیستی پس بذار من تو دلت باشم... آخه دل تو انقدر بزرگه که جا برای همه داره... حتما همینجوره...

ببین...!

من تو دل خدا ام!

خدایا شکرت

نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

من عاشق این شعر حافظم... واقعا چقدر شیوا و روان و به روز سخن میگفته حافظ... انگار که همین دیروز این سخن سروده شده

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

نوشته شده در شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

اینجا برای از تو نوشتن هـوا کم است

دنیا برای از تـو نوشتن مـرا کم است

اکـســـــــــــــــــــیــر مـن،

نه اینـکه مــرا شعـــر تازه نیست

من از تو می نویسم واین کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

 گاهی تو را کنار خود احساس می کنم

اما چقـــدر دلخـوشــی خوابها کم است 

خون هرآن غزل که نگفتم بپای توست

آیا هنوز آمدنت را بهـــــــــــا کم است؟

نوشته شده در جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

 
من از چه چیز تو ای زندگی کنم پرهیز
که انعطاف تو ،یکسان نشسته در هر چیز
تفاهمی است – میان ومن و تو و گل سرخ
رفاقتی است – میان تو و من و پاییز
به فصل فصل تو معتادم، ای مخدر من !
به جوی تشنه ی رگهای من ، بریز بریز
نه آب و خاک – که آتش ، که باد- می داند
چه صادقانه تو با من نشسته ای، من نیز
اسیر سحر کلام تو ام ، بگو: بنشین
مطیع برق پیام توام ، بگو : برخیز
مرا به وسعت پروازت ای پرنده ! مخوان
که وا نمی شود این قفل با کلید گریز
نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

 

 

هرچه گوید مرد عاشق، بوی عشق
از دهانش می جهد در کوی عشق

گر بگوید فقه، فقر آید همه
بوی فقر آید از آن خوش دمدمه

ور بگوید کفر، دارد بوی دین
ور به شک گوید، شکش گردد یقین

مولانا

انسان عاشق در مقام و مرتبه عشق نمی تواند عشق خود را پنهان کند و اگر درباره فقه که مقید به احکام ظاهری است حرف بزند رنگ درویشی که مقید به احکام باطنی است از سخنانش استنباط می شود و اگر کلمات کفر آمیز به زبان آورد بوی دین و ایمان می دهد...

استاد کمال دستیاری
نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

گلهای خانه تو را می شناسند

و با طنین خوش گام تو آشنایند

وقتی به سروقتشان می روی

وقتی که با ناز

دستی به روی سروگوششان می کشی

یا آبشان می دهی

هم ساقه های بنفشه

با احترام و تواضع

سر در گریبان فرو می برند

هم حسن یوسف

تمام جمال خودش را نشان می دهد

هم شمعدانی

با مهربانی

دستی برایت تکان می دهد

حتی گل کاغذی هم

با گام موسیقی خنده هایت

در دفتر شعر من می شکوفد

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

داشتم دل نوشته های ناچیز خودم را مرور میکردم که به یک نکته جالب رسیدم و آن هم این که انسانها چقدر احمقانه عشق خود را خدای خود می کنند. شاید هم درستش همین است که خدایی که عشق را از خود آفرید وجودش را درون آن گذاشت تا وقتی آدمها عاشق میشوند مشرک جسمانی شوند. و تجلی زیبایی معنوی خدارا با دلشان ببینند.

خدایی که عشق را آفرید عقل را نیز خلق کرد تا وقتی انسانها عاشق میشوند شرکش فقط برای خود عشق باشد و نقطه عقل را کور کند و پای محبت را باز کند. اما شرک برای خدا چقدر زیباست. وقتی که اینگونه عاشقانه مشرک شوی و عشق را با قلبت لمس کنی و مشرکانه از خدا دور باشی و نزدیک.

اما گویند خدا از رگ گردن هم نزدیکتر است. پس چگونه میشود مشرکانه عشق ورزید و زیبا بود؟

زیبایی که خدا خلق کرد ظاهری بود اما خدا ظاهری ندارد که زیبا باشد... خدایی که هست اما نیست. مانند هویتی است که این روزها دنبالش می گردیم. جایی که همه جاست اما نیست. یعنی بی هویتی کامل در دست ساختهای بشر. و بشر باز هم چقدر احمقانه عاشق بی هویتی میشود. که دوست دارد اینجا باشد و زندگی کند و عشق بورزد و دور شود و غم داشته باشد و همچنان دوست دارد باشد و باشد و باشد...

تسلسی که بودنش را مدیون انسان است و انسان را به درون میکشد و انسان مشتاقانه درونش را می شکافد میرود و باز میگردد و باز هم میرود و تجربه ای میشود برای تجربه های پیشین و پسین او...

و باز هم انسان ساکن و ساکت هم مجازات میشود مجازات سکوت و سکونش را میکشد. هر موجود ساکن و ساکت به دلیل آنکه هست پس بقا دارد و زمان از روی آن می گذرد و چون زمان در جریان است پس حرکت دارد و در تسلسل حرکت ساکن است و همزاد حرکت سرعت است که با سرعت ساکن است.

و این است درد دنیای مادی...

که باید باشی ...

در غم ، تسلسل ، شرک و...

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

 
دیگر ندیدمت
نه در باد و نه در فانوس
دیگر ندیدمت
مثل هزار حرف دیگر
هزار مسئله‌ی مشکل
حتی نه بر پلک پروانه
نه در تخیل باد!

پس چه می‌بایست!؟
ندیدمت دیگر!
حالا چه کنم؟
چشم‌های همه‌ی مردگان
مرا می‌نگرند!


سید علی صالحی
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

چنان از خود بی خبرم

که نشناسم پا ز سرم

نه پیدا در چشم منی

نه پنهانی از نظرم

رخ چنان نمودی ای ساقی

که بردی از دستم

جرعه ای چشیدم از جانت

که تا هستم، مستم

خود ندانم از چنین جامی

چه حالی هستم

دانم اینقدر که از قید دو عالم رستم

چنان از خود بی خبرم

که نشناسم پا ز سرم

نه پیدا در چشم منی

نه پنهانی از نظرم

به خود می بالم

اگر چو خاک ره کنی  پامالم

گر نفسی تو به درد دلم برسی

بی خبری ز چه از مشت پری در قفسی

مهر و وفا کن که صفا جور و جفا دیده بسی

چنان از خود بی خبرم

که نشناسم پا ز سرم

نه پیدا در چشم منی

نه پنهانی از نظرم

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

چه در دل من چه در سرتو

من از تو رسیدم به باور تو

تو بودی و من به گریه نشستم برابر تو

بخاطر تو به گریه نشستم بگو چه کنم

با تو  شوری در جان ، بی تو جانی ویران

از این  زخم پنهان ، می میرم

نامت در من باران ، یادت در دل طوفان

با تو امشب پایان می گیرم

نه بی تو سکوت ، نه بی تو سخن

به یاد تو بودم ، به یاد تو من

ببین غم تو  رسیده به جان و دویده به تن

ببین غم تو رسیده به جانم بگو چه کنم

با تو شوری در جان، بی تو جانی ویران

از این زخم پنهان  می میرم

سروده عبدالجبار کاکائی

نوشته شده در جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

می روم در ایوان،
تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی
در دست

گل لبخندی چید
،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی
آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری
آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند
، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی
است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن
و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی
کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این
رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن
نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت
بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید
تو را،خواهد کشت

زندگی در همین
اکنون است

زندگی شوق رسیدن
به همان

فردایی است، که
نخواهد آمد

تو نه در دیروزی،
و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از
بودن توست

شاید این خنده که
امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت
همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی
است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین
آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر
دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس
شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور
دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه
روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی فهم
نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای
باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره
باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا،
عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این
پنجره را دریابیم

در نبندیم به
نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل
برگیریم

رو به این پنجره،
با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم
پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من،
وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر
پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا
گرم نمود

نان خواهر، که به
ماهی ها داد

زندگی شاید آن
لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک
حیات ست، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره
آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن
ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم

وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم

ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم

وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم

ای بی‌کسان ای بی‌کسان جاء الفرج جاء الفرج

هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم

ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من

صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم

ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم

زیرا که مطلق حاکمم مومن کنم کافر کنم

ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما

خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم

تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی

سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم

من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم

من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم

ای سردهان ای سردهان بگشاده‌ام زان سر دهان

تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم

ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان

آن دم که ریحان‌هات را من جفت نیلوفر کنم

ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی

چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم

ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی

حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

مولانا

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن «من بیگانه» نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
 
 

نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

گفتم:

- «این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟ ...»

گفت:

- «صبرى تا کران روزگاران بایدش

تازیانه رعد و نیزه آذرخشان نیز هست،

گر نسیم و بوسه هاى نرم باران بایدش...»

گفتم:

- «آن قربانیان یار، آن گل هاى سرخ؟ ...»

گفت:

- «آرى...»

ناگهانش گریه آرامش ربود؛

وز پى خاموشى توفانیش

گفت:- «اگر در سوگشان

ابر شب خواهد گریست،

هفت دریاى جهان یک قطره باران بایدش.»

گفتمش:

- «خالى ست شهر از عاشقان؛ وینجا نماند

مرد راهى تا هواى کوى یاران بایدش.»

گفت:

- «چون روح بهاران آید از اقصاى شهر،

مردها جوشد ز خاک،

آنسان که از باران گیاه؛

و آنچه مى باید کنون

صبر مردان و دل امیدواران بایدش.»

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

 
 
من زاده علی مرتضایم
من شاهباز ملک لافتایم
فضل و شرف همین بس است برایم
که خادمم به درگه حسینی
والله ان قطعتمو یمینی

خدمتگزار زاده بتولم
من باغبان گلشن رسولم
زفسردگی گلشنش ملولم
دارم دل شکسته و غمینی
والله ان قطعتمو یمینی

سقای تشنگان بی پناهم
دشمن اگر چه گشته خار راهم
من یک تنه حریف این سپاهم
والله ان قطعتمو یمینی
انی احامی ابدا عن دینی

افتاده ام کنار آب لغزان
آیم بر آب و قلب من فروزان
در آب و آتشم چو شمع سوزان
سوزم ز خاطرات آتشینی
والله ان قطعتمو یمینی

یا رب مددکن این فرس برانم
وین آب را به خیمه گه رسانم
دیگر چه غم که بعد از آن نمانم
جانم فدای عشق نازنینی
والله ان قطعتمو یمینی

در خاک و خون دلم از این غمین است
که از عطش لب تو آتشین است
دستم جدا فتاده بر زمین است
در فرق من عمود آهنینی
والله ان قطعتمو یمینی

والله ان قطعتمو یمینی
انی احامی ابدا عن دینی


حبیب الله چایچیان
 
 
نوشته شده در دوشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

ای دیر سفر پنجره بگشای و تماشا کن
این شب زده مهتاب گل آسا را
این راه غبار آلود
این زنگی شب فرسود
وین شام هراس آور یلدا را
این پنجره بگشای که مرغ شب
می خواند شادمانه دریا را...
نوشته شده در چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و چیزی بنویس
سند عشق؛به امضا شدنش می ارزد
گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارم که به احیا شدنش می ارزد
با دو دست تو فرو ریختن دم به دمم
به همان لحظه ی برپاشدنش می ارزد
دل من در سبدی،عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار ، به موسی شدنش می ارزد
سالها... گرچه که در پیله بماند غزلم
نوشته شده در یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت