...دل نامه

زمان زیادی میگذره که اینجا به روز نشده و خیلی دیگه وقت نمیکنم که پست آپلود کنم.... مدتها میگذره که در گیر زندگی واقعی با تمام شیرینها و سختیهاش شده ام... شاید دلیل این ناکامی در آپلود پست یکیش این باشه... اما امروز که پیاده روی خوبی زیر باران بهاری داشتم.... به این فکر افتادم که من آنچه را که سالها دنبالش بودم شکر خدا بدست آوردم و خیالم از احساسم آرام شده....

دیگه نیازی نیست که همه چیز را فریاد بزنم و یا پنهان کنم... قلبی هست در کنارم که گوشش برای همیشه شنواست از حرفهایی که در دلم هست و خواهد بود... چه نیازی به گوشهای دوستان خوب که همه چیز را از این دل خبر دارشوند... این شاید دلیل اصلی سکوت متمادی اینجا باشد... سکوت اینجا جلوه فریادی است که همیشه داشتم و خواهم داشت اما در گوش محرم دل. هیچ گاه سکوت نمیکنم و نخواهم کرد... روح آدمی خسته و کدر میشود از سکوت اما باید فریاد را در سرای اهل دل زد و نه در دنیای مجازی که نه میدانیم که می آید و نه میتوانیم بدانیم. 

اخیرا متوجه شده ام که برخلاف میلیاردها انسان روی کره خاکی من روش و منش خودم رو دارم... (شاید باقی هم داشته باشند ... )روشی که برای گفتنش نیازمند توضیح به اکثریتی هست که روشهای متوال رو اصول میدانند... شاید من در زندگی خودم و برای خودم بت شکنی دارم که نمیگذارد این روح در مسیر ثابت قدم بردارد... مدام در حال شکستن اصولی هست که جرات میخواهد... اصولی واقعی که گاها هزینه بر هم هستند... هزینه هایی مثل زمان، انسانها و موقعیت ها. برای همین شاید دیگر اینجا خیلی کمتر بنویسم... شاید انقدر کم بنویسم که فقط نابهای افکارم را تابلو کنم و روی دیوار سیاه اینجا آویزان کنم.. 

این روزها مفهوم اکیدا در زندگی جاریست... به همه چیز تا مفهوم ندهی بی فایده است... این همه کائنات و عالم در حرکت هستند و بی مفهوم کاری کردن... اسراف به تمام معناست. 

برای پخته شدن افکارم باید درب این مکان را نمیه بسته کنم... برای آنکه آنان که فقط میدانند مفهوم چیست به اندازه نیازشان دربش را باز کنند.

اما در راستای روح واقعیت پذیر و مسیر جدید، در تلاش برای ایجاد فضایی جدید از برای خودم هستم... فضایی که برداشتهای زندگی خودم را در سایه تلاشهای حرفه ای معماری و هنر بتواند توضیح و تفسیر کند... تفسیرهایی که بر اساس تجارب خودم در زندگی است... دیدگاههایی که به موسیقی دارم، به ادبیات هست و معماری.

شاید این مرحله از زندگی ام بسیار واقع گرایانه تر از قبل که در اینجا تفسیر میشد باشد. مرحله ای که روح عاشقم در اینجا ، وارد دنیای بزرگتری از هنر میکند. 

انشالله به زودی لینک مورد نظر قرار داده خواهد شد.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

اگر روزی این هستی را به من بدهند و بگویند کجایش را دوست داری عوض کنی به میل خودت... به  هنر خودت و نیازت... 

من تمام فواصل بین عشاق را پاک میکردم و جای آن مجالی می آفریدم که در آن خدا سر هر سفره ای جاری باشد.

اگر روزی خدا به من بگوید این قلم را بگیر و نقاشی کن آنچه که باید و دوست داری را من از تمام چیزهایی که میکشیدم یک خط بلند بر روی صفحه خلقت بود به نام خط درستی و راستی و بند دل تمام انسانها را به آن آویزان میکردم تا مبادا کج خلقی کنند و دل کسی را بشکنند.

اگر فرصت این را داشتم تا چیزی را رنگ کنم... دفتر دل دختر کوچکی را با رنگ شادی و آرامش چنان رنگ میکردم که هیچ نگران فردایش نباشد و هیچ دیروزش خراب نشده باشد و محو امروز باشد.

اگر برای یک بار هم که شده به دستانم فرصت ساخت چیزی را میدادند که در این دنیا بسازم.... برای همیشه خانه ای میساختم که لبخند شرط ورودش باشد و بوسه رمز دل ساکنانش.

به من اما هیچ فرصتی نداده اند برای تغییر این دنیای خاک آلود. من تنها فرصتی را میتوانم از این سهم زندگی به تاراج ببرم که خود، خودی زیبا باشم... 

تنها فرصتی که عاشقانه میوشد زیست امروز نه... همین دقیقه شیرین در حال گذار است. غنیمت شمریمش.

 

نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

خدارا شاکرم به تمام عظمتش و قدرتش.... که سالم در گوشه ای از دنیا به تلاش برای خوب زیستن در تکاپو ام...

مهم نیست که چقدر موفق شده ام و به کجا رسیده ام.... مهم این شد که تلاشم را کرده باشم...

مهم این نیست که از عزیزانم دورم... مهم این شد که آنها هستند و دوستم دارند... هر کجا که میخواهند باشند... مهم این است که دوستشان دارم.

زندگی از همه چیز "تند تند" میگذرد... بدون آنکه لحظه ای اجازه دهد همه چیز را خاطره میکند... و من امروز سریع تر از زمان میگویم که خاطره شده ام... و نیستم و صدها هزار نفر که همزمان با من بودند و نیستند و رفتند... 

اما نبودن درد نیست... مهم نشدن در فرهنگ و ادب و هنر و عشق درد میشود... وقتی دستت بسته میشود از همه چیز و بودنت با بودن ملیونها نفر دیگر یک ارزش میشود، از اول بودنت با نبودنت و نابودی چه توفیری دارد؟

مهم نیست که نباشم.. اما سالهاست که مهم شد که عاشق باشم و در هنر و مفهوم آن متعالی کار کنم و در مسیر این تکامل عضوی از روزگار معرفت و کمال باشم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٤ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

پاییز را میشود در حال و هوای این روزها دید...

پاییزی که آدم را در خانه دیوانه میکند... خصوصا اینکه تو رفته ای و نگفتم هیچ غم هجرانت با دل آدم چه میکند...

گفتم باید برویم و بگذریم تا برسیم... اما ته دلم و شاید ته دیدگانم اشک آلود بود...

و من غم داشتم و دارم...

 و این هوای پاییزی با تمام حس های خوب قدیمیش... حس های شهریوریش... مرا از خانه این روز ها دو بار بیرون میکشد... و باز شب که باز میگردم... تمنای باز قدم زدن های انفرادی را دارم و فرو رفتن به حس های خوب گذشته پاییزی مثل مدرسه... خنک شدن هوا... برگ های هفت رنگ و باران هایی با بوی خوش خاک...قاصدکهای سرگردان در کف خیابانهای نم زده... چقدر من مجنون میشوم از حس های خوب طبیعی...و ناگاه یادم می آید که تو نیستی...

نیستی که از این حسهای خوب قدم زنان برایت بگویم...

برایت بگویم که من چقدر طلایی بودم در خیابانهای شلوغ و در پس  نگاه درگیر مردم به زندگی ...در افکار خودم بال میزدم و پر میکشیدم به آفتاب طلایی پاییز و گریزان پناه میبردم از سایه های خنک و  رقص برگهای نیمه مرده به آفتاب زرد و گرم پاییز!

امروز نیستی... اما در پس ذهنم در خیال پاییزی من میگنجی... با آمدنت دست از تمام دوستان کشیدم... به برخوردهایشان حساس شدم و هر روز بیشتر در این فکر فرو میروم که من بی تو تنها ترینم و تو تنها کسم هستی که میتوان او را دوست دانست و دوست داشت و عاشقش بود.

از حضورت ممنونم...

باش تا پاییز ها قدم بزنیم زیر برگریزان چنار و نگاه کنیم از دریچه آبهای باران زلال کف خیابان ... آسمان نیاز عشقمان را.

تو باش ... بقیه حسهایش با من!

نوشته شده در شنبه ٧ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

از حلاوت گرم عشق گفتن آسان ترین کار دنیاست ...

زمانی که با تو باشم و هستم و خواهم بود. ...

زمان منفرد میشود در سکون از دیربازی که با عشق آشنایم کردی. زمان میماند در بودن و در نبود تو سرعت میگیرد دل من برای رسیدن و به تمنایت پرواز میکند به سمت گرمای دستانت و نگاه زیبایت میکشدم به درونت و تو باز میکنی آن حرارت نگاه را و من مست میشوم و رقصان به سمت خدای درونت چله نشین شده ام...

و روزگاری است که خبر آوردند که درب این زیارتگاه باز میشود و معبود از طریق تو اجابت میکند و از دستان تو نعمتش را فرو میریزد و از لبان شیرین گز تو نفس مسیحایی میرساند و با قدمهای تو فرش میکند خان نعمت را بر عشق نوپای من...

و من مطمئنم از سرزمین دل تو... سرزمینی که درونش از کانیهای متبلور صد هزاران هزار  یاقوت و جواهر معرفت و عشق و دوستی... صفا و خنده و شادی... محبت و گذشت و زیبایی..غنی است.

نوشته شده در شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

او پاک است...

مهربان است و همیشه لبخند سادگی بر لبانش، شیرین گزش میکند.

او با تمام وجود میخواهدت... او تمام تمام  هاست...

صادق که باشی در عشق نفوذ میکنی... سنگین میشوی...

و او خوب میداند که باید این ارزشمند دوست داشتن را در حریر عشق پیچید و مراقبش بود... میگوید دلشوره میگیرد وقتی که دیدار نزدیک میشود... نگران میشود وقتی من در این شهر شلوغ گم می شوم... دلش تاپ تاپ میزند وقتی نتوانسته جواب تلفن یا پیامم را بدهد... حس خوبی به او دست میدهد وقتی که با گره روسری یا دامن لباسش بازی میکنم... 

من میدانم او قدر شناس خوبی هاست...

و من چقدر خوشبخت میشوم اگر بدون حرف پیش و به دور از چشم ناپاکان از شر جن و انس در امان خدا با او باشم.

و بنویسم دیگر از احساس اوـ او که همه تقدیر نفسهایم در گره با حضورش پیچیده شده... و من دیگر کمرنگ میشوم در حضور پر شوق و نور او...

و من دوست دارم میل بافتنی شکسته او را که شکسته و بافتن را برایش سخت میکند هر روز درست کنم و شیرینی خوشحالی و لبخندش ،قند دلم را آب کند.

این او همان است که این دنبالش میکرد، سالها در جاده های سادگی و قدم زنان بر سر هر کوی برزن میرفت تا نشانه ای از نازدانه وجودش پیدا کند...

نوشته شده در شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

معروف است که روزی مجنون در خانه کعبه شنید

که مردی لیلی را می خواند
دلشاد شد که بی گمان لیلی در همان حوالی است
و دمی بعد به دیدار او خواهد رسید
اما به جای لیلی زن دیگری را دید
که آمد و با آن مرد به راهی رفتند
مجنون از این واقعه سخت در شگفت شد
و چون به یاران رسید، گفت
امروز حادثه ای عجیب دیدم که مردی نام لیلی را می بُرد
و مقصودش کسی دیگر بود
و عجبا از این حادثه که هر روز در زندگی ما رخ می دهد
هر روز نام لیلی یگانة عالم را که هزار لیلی مجنون اوست
بر زبان می آوریم و کسی دیگر
یا چیزی دیگر را اراده می کنیم

آن گدا گوید "خدا" از بهر نان 
متقی گوید خدا از عین جان
سالها گوید "خدا" آن نان خواه
همچو خر مصحف کشد از بهر کاه
مولانا

بر گرفته از مقدمه کتاب گنج رحمت
به قلم حسین الهی قمشه ای
خوشنویسی اثر امیراحمد فلسفی

نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

من سکوت خویش را گم کرده ام 
لاجرم در این هیاهو گم شدم 
من که خود افسانه می پرداختم 
عاقبت افسانه مردم شدم 
ای سکوت ای مادر فریاد ها 
ساز جانم از تو پر آوازه بود 
 تا در آغوش تو ، راهی داشتم 
چون شراب کهنه شعرم تازه بود 
در پناهت برگ و بار من شکفت 
تو مرا بردی به شهر یاد ها 
 من ندیدم خوشتر از جادوی تو 
ای سکوت ای مادر فریاد ها 
گم شدم در این هیاهو گم شدم 
تو کجایی تا بگیری داد من 
گر سکوت خویش را می داشتم 
زندگی پر بود از فریاد من 

فریدون مشیری

همدان

نوشته شده در شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

دلم برای اتاق کوچکم تنگ گشته... اتاق من با پنجره دراز و افقی اش که فقط و فقط میتوانی آسمان را و برگهای درختان حیاط خانه  را در آن ببینی... در اتاق کوچک من همگی مستلزم به این اند که به بالا نگاه کنند...

ما که از افلاک و بالا دوریم... اما عاشق این هستم که شبهای تابستان زیر سیاهی آسمان و اکلین ستاره ها دراز بکشم و عمق وجود و وجوب خدا را وارسی کنم... اینکه کدام یک از ستاره ها هستند و کدام یک در حقیقت نیستند برایم زیباست... زیباست چون من در اندیشه ام طبیعت را شاهد زندگی انسانها میدانم... همین طبیعتی که بی جان و سرد به ظاهر می آید... خوب دیده است و شنیده است و لمس کرده ...

همین ستارگان از طبقات فوقانیِ باید بودن، میدیدند که چگونه پدر و مادربزرگم راه میرفتند و زندگی میکردند و از دنیا رفتند... و هم چنان شاهد آن است که من چگونه  سیر میکنم آفاق و سیتره خدایی را که به هفت شب خلق کرد زمین و زمان را ...

و اتاق کوچک من که تکه ای از زمین دلم گشته... زمینی که درد هایم را در آن به سکوت فریاد کردم و خوشحالیم را در پی اش خندیدم... و خیره شدم بر سقف مستطیلی کوتاه سفیدش... که شبها  چقدر حرف داشت در سادگی و تاریکی اش...

و من همه را با او مرور کردم و خوب بودم...

خوب بودم که در قواعد زندگی میزان داشتم... شبها میزان دلم را با کارها میسنجیدم و درد میکشیدم از کوتاهی ها و نکردن ها و اشتاباهات... و چقدر خوب است که میزان انسان سقف اتاقش باشد که با چشم روی آن خیال کنی و در عمق سادگی و سفیدی آن فرو روی... و درخواست بخشش کنی...

اتاق کوچک من چشمانش این روزها خالیست... خالی از وجود من و در انتظار همدمی است تا معجزه پنجره و سقفش را در دل شب به رخ بکشد و مجنونت کند...

پرتلند

خرداد 1394

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

گاهی باید در های تمام اتاقهای دنیا را بست و  آرام شروع به نوشتن کرد...

باید لحظه ای از خواستن را همیشه در زندگی خالی گذاشت یا پی آن بود تا گاهی از ته دل بخواهی و عاشق شوی و فراموش نکنی که چقدر خواستن خوب است حتی اگر نتوانی به هرچیز که میخواهد باشد برسی...

نگاه مایه ی خواستن و روز مباداست... نگاه را کنار بگذار برای روز مبادا. نگاه را بگذار برای خریدار نگاه و از نگاهت عکسی بگیر برای خاطراتی که روزی دیگر نیستی... و تو میمانی و خوابهای طلایی کودکانه...

خوابهایی که کم پیش می آیند اما در گیرت میکنند...

مقصود من تمام عشاق روی زمین است که خواستن را فراموش میکنند و تازگی آن را به کهنگی روزگار میفروشند...

حق دارند...

آنها لحظه ای از خواستن را کنار نگذاشتند و زود تکراری شدند...

خوابهای طلاییشان به سکوت رسیده و روزگار تاریکشان کرده...

 

نوشته شده در جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

چند صباحی بود که احساس شرمندگی داشتم به حال و روز دل. اینکه چقدر سنگین شده و امشب با مرور افکار و حال و هوایش بغضم گرفت. 

امشب دوست داشتم که ساده و بی آرایه سبک شوم از خیالهای تو در تو که هر ذره از زندگی ام را پر کرده اند...

از اندوههای تکراری و از سیاهی قلب خسته شدم...

مرور کردم دل نامه را و به سبکباری سالهای دور دور غبطه خوردم و اندوهگین سر برجبین گذاشتم و به فکر فرو رفتم...

به اینکه نوشتم آن ابتدا از اینکه 

"خدایا ز سرای زمین به سرای آسمان راهی بر ما باز کن که خود مدعو ما باشی نه اینکه از ناله ما به تو راهی باشد...مگر این نیست که دروازه همه خوبی ها هستی؟"

و من امروز هم ناله را از دست دادم و هم سرای زمین...

کجا رفت آن سوز و اشتیاق که تازه شعله جان سوز داشت میگرفت؟

چه شد آن همه طلب و احساس که تتمه آن همین یک مشت حرفهای زشت و ملال آور شد؟

من آنکسم که عمر دلش کوتاه شد به بهانه های واگیر دار دیگران. من شدم مانند تمام مردم این کره خاکی که دنبال پیشرفت و کارند. من شدم مثل همه...

همه ی پیچیده ی سخت و زشت، همه تکراری که روبه زوال میرود... 

خدا به آخرش رحم کند...

پناه بر خدا...

نوشته شده در یکشنبه ۳ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

بعضی از روزها فقط میخواهم بنشینم و درون خودم باشم. میخواهم انبوه کار را کنار بگذارم و به اندوه بیشتر فکر کنم.

به اندوه نبودن ها و نکردنها و پشیمانی ها....

اندوهی که این روزها شیرین میشود که ذوق کار کردن را میگیرد و دستت را میبندد. پایت را میگیرد و مینشاندت به پای موسیقیی که دلت را به گریه می اندازد...

خاطرات ،عجیب بخشی از زندگی میشوند که ناخداگاه هجوم می آورند به زندگی و تو میمانی یک گذشته که هر روز طولانی تر میشود...

من از تمام گذشتگان از حق خودم میگذرم... من طاقت انتقام را ندارم... من طاقت درد و رنج کشیدن افراد را ندارم... من به نوبه خودم اگر دیگران حقی بر گردنم دارند میبخشم، که آرزوی من خوشحالی و انسان بودن خودم و دیگران هست و نه عذاب و تاوان پس دادن آنها به دلیل نا آگاهی و ناشی کاری در زندگی است...

درست است که تاوان آن خیلی سخت و دردناک است و دیگران باید پس دهند اما من....

از حق خودم میگذرم...

میدانم که خدا هم غم از چهره این درد بر میدارد...

الف.میم

اردیبهشت 94

پرتلند

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

زندگی آن عالمی نیست که از درون به آن نگاه میکنی...

من اعتراف میکنم که تازه فهمیدم که برای هر نگاه باید ساعت ها ایستاد و پرسید...

زندگی صبری جمیل است در برهه های زمان...

باید هر کس نهایت حرف دلش را بزند... زندگی در معنای رفتار و نگاه خلاصه میشود... و حتی سکوت بخش بزرگ آن را چپاول کرده... هر سکوت و هر نگفتن بیشتر از سالیان دراز نظر دارند...

اما حیف که نمی فهمیم... درگیر زمانیم در زندگی ... درگیر خودخواهی و گیر و داد حواس پرتی و فراموشی...

من امشب تاسف میخورم برای تمام سکوتهایی که نشنیدم و برای تمام سکوتهایی که نفهمیدند... 

امشب را به عزای سکوت مینشینم و به خودم بلند میگویم "بشنو و بفهم"!

یا گاهی فقط بنشین و بشنو...

بشنو که چگونه دختران پاییز آواز خزان سر میدهن و کلاغهای سیاه را به انبار دلشان دعوت میکنند که با انها هم صدا شوند... و من فقط سکوت میکنم... میبینم... و رد میشوم.

بشنو که زمستان سرد چگونه در گذشت و زمان سیاهی را به روی زغال نشاند... و من فقط رد میشوم... و صحنه را میبینم...

میبینم که زمانه چگونه چرخ زندگی را میچرخاند که نا خواسته میبردت به سوی آخری که هر لحظه تغییر میکند... و تو در این دنیای سیال مدام از سمت زیبایی و عاقبت نیک به سیاهی و لجن زار در حرکتی... و دوباره باز میگردی و قلبت به جای معرفت دچار کهولت میشود از این همه مسیر بی رسیدن.

و سکوت درب بلای عشق میتواند باشد یا رد بلای عشق. 

بیشترین سهم زندگی آنهاست که نمیبینی و در پس مرزهای وجودت در حال اتفاق  و در افکار تو فقط خیال میشوند.

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

هرچندی که روزگار بیشتر میگذرد با واقعیت زندگی بیشتر روبرو میشوم.... اینکه انسانها نیامده اند که بمانند... اینکه مرگ واقعیت دارد و در پی هر آمدنی رفتنی هست. اما هرچه بیشتر میگذرد اینکه چطوری آمده ام دیگر برایم چون سالهای کودکی سوال نیست... اینکه چطوری باید رفت و میروم مهم گشته... شاید برای اولین بار است که به این مسئله به صورت مهم تری فکر میکنم... اینکه چطور باید رفت؟ 

میترسم دم آخر انقدر در آرزوها و خواستنهای متنوابم غرق باشم که نتوانم در آخر به آنچه باید برسم... یا رسیده باشم...

تسلی خاطرم شاید امیدی باشد که همواره به صورت غیبی وجود داشته... امیدی که از جبهه بخشش  خداوندی به طرف دستگیری او رسیده... آخر زندگی جایی میرساندت که دیگر از بخشش گذشته و فقط نیاز داری تا کسی دستت را محکم بگیرد که در لب پرتگاه بایستی... شاید چه میدانم شاید حتی سقوط هم کرده باشم... اما تا وقتی بالای دستم را میبینم که کسی نظاره گری میکند چراغ امید خانه دلم کورسویش روشن میماند. 

چقدر ادبیات نخوانده در این دنیا وجود دارند که پیامشان صلح و دوستی و نیکی است... اما وجه خراب انسان چقدر او را به کثیفی های این دنیا عادت میدهد که زشتی ها را زیبا میبیند... و در منجلاب آن غوطه ور میشود و قلبش اینجاست که میمیرد... و دم آخر در خرابات از بین میرود و هیچ!

خدایا میترسم از زندگی که هر گوشه آن حادثه ای منتظر خوابیده  و مشغول خواب روزانه خود گشته... و باید با احتیاط از کنج هر کوچه گذر کرد که مبادا ناگهان خدای نکرده بیدار شودو گریبان روزگارت را بگیرد...

وقتی میبینی انسانها چقدر راحت از بین میروند... دلشان میمیرد... قلبشان میگیرد ... و روزگاران سیاه میشود...بیشتر میترسم...

میترسم که نارسیده بگندم در آب گند زمان. زمان چه ها که نمیکند... میتوان موسیقی را در زمان به زیبا ترین اصوات رساند اما همین زمان چقدر میتواند نفرت آور باشد که به منزلگهی میرساندت که دیگر خدا میگوید "تو بزرگ شده ای، حداقل این یکی را خودت تصمیم بگیر..." و تو گند میزنی و پشیمان برای بار صد هزارم به درگهش تضرع و زاری میکنی... گریه میکنی... در عذابی... در رنجی از اشتباهت... و چه بسا اشتباهت دامنگیر کس دیگری گشته...

اما او میخندد... ای بنده ی من باز هم نتوانستی... 

و تو خجلت زده می ایستی و نگاه میکنی در این بزرگی... 

وای از روزی که فقط شیشه را بشکنی و بروی... بدون اینکه نادم باشی و یا شرمگین...

ولی باز امید داشته باش... که رحیم و رحمان در دریای بخشش خود جلایت میدهد...

و من امشب را موسیقیی گوش میدهم از نوع آرام با صدای بلند در گوشم، و در نیمه شبی بهاری که سرما دارد اما سرمایش جان فزا نیست و ارام بخش است.... خسته ام از روزگاری که برایش مدام باید در تلاش بود، که تلاش خوب است چون امیدوارت میکند به چیزی که میخواهی... به عشقی که در دل داری... و پقدر دنیا کوچک است که در دل تو جای میشود... و شاید دلت چقدر بزرگ است که دنیا و مافوق آن را در آن جای میدهی... از خاطرات 27 سال عمر گذرانیده تا شوقهای سالهای نرسیده... و همه در یکتایی دلت جامع و کامل نشسته با انتظار... گذشته به انتظار قضاوت الهی و آینده به انتظار ایجادی با شکوه... و تو این قدرت را درای ای انسان که ایجاد کنی به طریقی که هرچه گذراندی را نیک کند و خوب... ببخشاید و به سرمنزل نیکی ره نماید.

والسلام.

الف.میم

پرتلند

 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

یک سال دیگر گذشت از این ماجرای زندگی ما و همچنان به شکر خدا روزگارمان خوب است. 

نوشتن از یک سال گذشته شاید بسیار تلخ باشد اما باید دوباره این آخر سالی شروع کرد به ورق زدن روزگاری که رفتند و در خاطرات ماندند... سال عجیبی بود با شروعی عجیب... بسیار اتفاقات افتاد و خوشحالیم که همه اش از طرف خداوند شیرین شد بر لبمان... و به قولی خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری... دری که گشوده شد به روی زندگیم، دری است از درهای بهشت که در آن مهربانی و عشق جاریست در نهرهای روان دوست داشتنتش... 

گذشت هر آنچه گذشت با تمام شادی و غمش با تمام سختی و آسانیش... اما چقدر بزرگ شده ام؟ چقدر انسان تر شده ام؟ چقدر مهربان تر و متعهد تر شده ام؟ چند روز از این سال عاشق بودم؟ چند روز مهرورزیدم کادو خریدم یا کسی را خوشحال کردم یا انسانی را یاری؟

گذشت تمام گذشتنی ها...

اما سالی نیکو در پیش است به یاری حق... به یاری او که هرچه از دوست رسد نیکوست... 

سالی که در آن امیدی دارم که بعد از خدا به تمامی کسانی است که دوستشان دارم... از ته ته قلبم برایشان آرزوی سلامتی و شادی دارم... که باید شاد زیست و شاد بود... شادی خط اول دفتر عشقم باید باشد...

اما مهمتر از شادی تقسیم شادیست... که چقدر میتواند قشنگ باشد که کسی را بخندانی و شاد کنی و خوش باشی... که تمام عشق و شادی از مبدا ابدیست... 

در سال جدید علاوه بر خانواده مهربانم که انشالله همواره سلامت و شاد باشند... کسی را دارم که هر روز بیشتر مرا شاد میکند... دلم برای خنده هایش هر ثانیه  تنگ میشود... برای نوع تعریف کردنش که چگونه به شوق می آورد تمام ذرات وجودم را... انرژی میدهد به تمام وجود خسته ام از روزگار کار و درس... روحم را نوازش میکند از فواصل دور... که هرچه درد است از دوری است... اما چقدر زیبا دوری را با انرژی و خندان میسپارد به اهل فواصل و اندازه... امسال را سالی نیکو میکنم برایش...

اما بهار...

بهترین فصل من...

فصلی که روحم را زیر و رو میکند... جان تازه میدمد در نجواهای درونم... و چقدر حقیر  و درشت است پاییز ... در قبال این نازک آرای روحانی من... که لطیف است... تازه است... بوی ریحانه اش مشامم را نوازش میدهد و مستت میکند... 

همه چیز عجیب زیبا میشود... حتی زمین به این عظمت تکان میخورد و خستگی خواب زمستانه اش را در می آرد...

من همواره عاشق بهارم... که آن را مدیون کسی هستم که بهار را به من شناساند... باید پابه پای بهار راه بروی تا درکش کنی...

کمتر از 10 دقیقه به سال تحویل... و این آخرین پیام سال 1393 و آغاز دل نامه در سال 1394 با کلی تغییرات خوب انشالله در زندگی که بازتابی زیباتر داشته باشند در دل نامه....به یاری خداوند منان و سلامتی و شادی انشالله.

انشالله در سال جدید خدایی تر باشیم...

نوشته شده در شنبه ۱ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

داشتم در مورد هفت شهر عشق عطار نیشابوری جستجو میکردم که به این مطلب رسیدم... دیگر بهتر از این راه چیست واقعا؟
فقط باید رفت...
گفت ما را هفت وادی در ره است

چون گذشتی هفت وادی،درگه است

وا نیامد در جهان زین راه کس

نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد باز کس زین راه دور

چون دهندت آگهی ای ناصبور؟

چون شدند آن جایگه گم سر به سر

کی خبر بازت دهد ای بی خبر؟

هست وادی طلب آغاز کار

وادی عشق است از آن پس ، بی کنار

پس سیم وادی است آن معرفت

پس چهارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادی توحید پاک

پس ششم وادی حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا

بعد از این روی روش نبود تو را

در کشش افتی روش گم گرددت

گر بود یک قطره قلزم گرددت

 

وادی اول:طلب

 ملک اینجا بایدت انداختن

ملک اینجا بایدت درباختن

در میان خونت باید آمدن

وز همه بیرونت باید آمدن

چون نماند هیچ معلومت به دست

دل بباید پاک کردن از هرچه هست

چون دل تو پاک گردد از صفات

تافتن گیرد ز حضرت نور ذات

 

وادی دوم:عشق

 کس درین وادی بجز آتش مباد

وان که آتش نیست عیشش خوش مباد

عاشق آن باشد که چون آتش بود

گرم رو و سوزنده و سرکش بود

عاقبت اندیش نبود یک زمان

درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان

 

وادی سوم:معرفت

 چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر این ره عالی صفت

هر یکی بینا شود بر قدر خویش

بازیابد در حقیقت صدر خویش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنیا بر او گلشن شود

مغز بیند از درون نه پوست او

خود نبیند ذره ای جز دوست او

 

وادی چهارم:استغنا

 هفت دریا یک شَمَر اینجا بود

هفت اخگر یک شرر اینجا بود

هشت جنت نیز اینجا مرده ای است

هفت دوزخ همچون یخ افسرده ای است

 

وادی پنجم:توحید

 رویها چون زین بیابان درکنند

جمله سر از یک گریبان برکنند

گر بسی بینی عدد، گر اندکی

آن یکی باشد درین ره در یکی

چون بسی باشد یک اندر یک مدام

آن یک اندر یک ، یکی باشد تمام

 

وادی ششم:حیرت

 مرد حیران چون رسد این جایگاه

در تحیر ماند و گم کرده راه

گر بدو گویند"مستی یا نه ای؟

نیستی گویی که هستی یا نه ای؟

در میانی یا برونی از میان؟

برکناری یا نهانی یا عیان؟

فانیی یا باقیی یا هردویی؟

یا نه ای هردو ، تویی یا نه تویی؟"

گوید:"اصلا می ندانم چیز من

وان "ندانم" هم ندانم نیز من

عاشقم اما ندانم بر کیم

نه مسلمانم نه کافر پس چیم

لیکن از عشقم ندارم آگهی

هم دلی پر عشق دارم هم تهی"

 

وادی هفتم:فقر و فنا

 بعد از این وادی فقر است و فنا

کی بود اینجا سخن گفتن روا

عین وادی فراموشی بود

گنگی و کری و بیهوشی بود

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

ما در حریم رخ یار جلوه گم کردیم...

عاشقی که در هفت آسمان عشق دل به ره سپارد،

قدم بردارد در پله های صعود...

به سوی نور های هفت هزار ساله هفت هزار ستاره رخشان.

صلابت پیدا میکند این "عشق" وقتی گرد زمان بر روی آن مینشیند... 

سنگین میشود از تجربه ها،

و در این ره آغاز، چون فرش ابریشم ریز بافتی، محصور میکند دیدگان را...

و هرچه بیشتر پیش میروی گره های زربافت آن بیشتر در تار پود جانت می تنند...

و تو به ناگاه عاشق میشوی...

عاشقی زرین و زیبنده...

نازک و زیبا، ظریف و با وقار.

چون دلت حریرش از طلای عشق شد... 

پرده بندازد که "گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش"

او آبستن عشق میشود

و پرده طلا را میکشد...

تا خود را برای تولدی دوباره آماده کند...

و رسیدن تو، پرده دل را کنار زند...

و تو داخل میشوی...

و به ناگاه شکوه دل به سماء خبر دهد که طاقت این دل تمام گشته...

و تو مجنون میمانی در دل یار...

تا از لقاء تو

عشقی متولد شود.

عشقی زرین!

عشقی زیبا!

عشقی که هفت آسمان به نوشتن روایت او مشغول میشوند.

و تو به ناگاه میشوی فرشته نگهبان این عشق.

و چون به خود بنگری

میبینی که تو خود هفت آسمانی که در ره عشق...

مسیر را فرش کردی برای عاشقی.

و گنبد این هفت آسمان، گشته طلایی از محبت عشقت.

و تو خورشید میشوی...

میسوزی تا از فروغت دیگران آرام باشند...

و تو امید میبخشی و امیدوار میمانی...

عشقت بزرگ میشود...

به آسمان تو نگاه میکند،

و پا در ره هفت آسمان میگذارد.

حریر دلش منتظر طلایی شدن میماند...

و روزی میرسد 

که رسالتت را انجام دادی.

باید بروی...

و...

میروی...

تا ستاره میشوی.

الف.میم

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()

 چقدر سبکبال می آیی... 

در موطن قوطه ور میشوی و می شتابی به سوی آغاز.

در نبودت چقدر زیباست رصد کردن از مسافتهای دور...

از دورهای نا رسیده و از آغاز های منتظر.

الف.میم

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط ابوالفضل مکانیک نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت